دوستمان رضاغیاث آبادی بااستناد به باستانشناس یوسف مجید زاده در رابطه با این اسامی میگوید: "«اِساگیـلَـه/ اِزاگیلا» نام نیایشگاه بزرگ «مردوك» یا خدای بزرگ است. این نام شباهت فراوانی با نام نیایشگاه ایرانی «اِزَگین» در «اَرَتَـه» دارد كه در حماسه سومری «اِنمِـركار و فرمانروای اَرَته» بازگو شده است..."
نظر به معنی لفظی نام اسگیلا یعنی معبد سر به فلک کشیده، ریشه عبری –سامی نام نیایشگاه ازگین و نام خود سرزمین آراتتا بسیار قابل توجه میگردد چون این اسامی در این زبانهای سامی به معنی دیوار نیرومند و سرزمین محل زیست گورخران معنی میدهند که با وجود اساگیلای ویرانه شهر اراتتا در جیرفت و کثرت گورخران وحشی کویری سمت کرمان مصداق بسیار منطقی پیدا میکنند. بر این اساس بسیار جالب میگردد که نام انشان به سومری به معنی سرزمین گورخران نشانگر سرزمین کرمان و نواحی شرقی فارس میگردد.سندی هم در تکمیل این گفته وجود دارد و آن اینکه نام مکران را در زبان اوستایی و سانسکریت می توان تلخیصی مرکب از موک-خران یعنی محل خران گردنده و وحشی گرفت که لابد از ترجمه نام آرامی-سامی آراتتا یعنی سرزمین گورخران عاید گردیده است.
دوشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۹
یکشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۹
اسطورهً تاریخی کتایون و گشتاسپ مأخذ اساطیر مهمی در ایران و اران است
نگارنده قبلاً این اسطوره را ساخته و پرداخته بعدی ها و بدون پشتوانهً تاریخی قابل توجه می دیدم. تا در روزهای اخیر به اهمیت و محبوبیت تاریخی این اسطوره در ایران باستان پی برده و متوجه چهار شکل مستقل این داستان شدم که ظاهراً ارتباطشان را از هم بریده و به صورت داستانهای مجزایی در ایران و اران ذکر شده اند. داستان "امیر ارسلان و ملکه فرخ لقا"، "اران گشنسب"، "بهرام و گل اندام"، "رستم و بیژن" از همین منشأ بر خاسته اند. نگارنده قبلاً منشأ اصلی داستان امیر ارسلان رومی را از حماسهً فتح ملازگرد آلب ارسلان سلجوقی در مقابل رومیان می دیدم. ولی هیچ موضوع داستان عاشقانه ای برای اثابت آن نظر بدست نیاوردم.
خلاصه و ریشهً تاریخی داستان امیر ارسلان و فرخ لقا و داستانهای مرتبط با آن
"ارسلان، پسر "ملكشاه"، پادشاه روم، است. ملكه، همسر ملكشاه، هنوز ارسلان را در شكم دارد كه فرنگیان به روم می تازند و آنجا را تسخیر می كنند و ملكشاه را به قتل می رسانند. ملكه جامه ی كنیزان می پوشد و همراه اسیران جنگ در راه فرنگ به جزیره ای می افتد و در آنجا، برحسب اتفاق، با خواجه نعمان، بازرگان مصری، آشنا می شود. خود را به او معرفی می كند و خواجه نعمان او را به عقد خود درمی آورد و به مصر می برد. ارسلان زاده می شود و به سرپرستی خواجه نعمان پرورش می یابد و تا سیزده سالگی چند زبان و علوم زمان را فرا می گیرد و در سواركاری و تیراندازی مهارت می یابد. در نوجوانی، از سرگذشت و اصل و نسب خود آگاه می شود، روم را از چنگ فرنگیان بیرون می آورد و بر تخت سلطنت می نشیند و خواجه نعمان را وزیر خود می كند. در ماجرایی، تصویر "فرخ لقا"، دختر "پطرس شاه فرنگی"، را می بیند و دل به او می بازد و برای ازدواج با او راهی فرنگ، سرزمین دشمن، می شود.
ارسلان در فرنگ با دو برادر پیر، كه مانند او مسلمان اند، به نام های "خواجه كاووس" و "خواجه طاووس"، آشنا می شود. آنان تقیه می كردند و فرنگیان آنها را همكیش خود می پنداشتند. خواجه طاووس دروازه بان و خواجه كاووس صاحب تماشاخانه ای است. خواجه كاووس، ارسلان را به برادرزاده خود معرفی می كند و او، با نام مستعار "الیاس فرنگی"، در تماشاخانه خدمت می كند. از همان آغاز ورود به فرنگ در تاریكی شب به دیدار فرخ لقا می شتابد و در نهان به قصر او وارد می شود و در می یابد كه فرخّ لقا نیز دلباخته اوست. آن دو در خلوت با یكدیگر ملاقات می كنند. ارسلان امیرهوشنگ خواستار فرّخ لقا و الماس خان داروغه پهلوان فرنگ را می كشد. پطرس شاه به جستجوی این قاتل ناشناس برمی آید. او دو وزیر دارد: یكی "شمس وزیر" كه مسلمان و نیك سرشت است، امّا ناگزیر مسلمانی خود را پنهان می كند و دیگری "قمر وزیر" كه بدجنس، ریبكار و جادوگر است، امّا مورد اعتماد شاه است. قمر وزیر خود عاشق فرّخ لقاست و این را هیچ كس نمی داند. او كه جادوگر است، فرخ لقا را طلسم كرده است تا او را به همسری خود در آورد. شمس وزیر با نیرنگ قمر وزیر به زندان می افتد. امیر ارسلان نمی داند كه شمس وزیر دوستدار و قمر وزیر رقیب و دشمن اوست. ندانسته خود را به او می شناساند. قمر وزیر فرخ لقا را می رباید و پنهان می كند و ارسلان در جستجوی فرخ لقا بی قرار و غمگین رهسپار بیابان ها و سرزمین های عجیب و طلسم شده می شود. در ماجراهایی با جنیان و پریان رو به رو می شود، به قلعه سنگباران می رود، فولاد زره دیو را می كشد و چون در می یابد كه همه فتنه ها از جانب قمر وزیر است، با راهنمایی شمس وزیر قمر وزیر را می كشد و فرخ لقا را می یابد. سرانجام پطرس شاه از او خشنود می شود و دو دلداده با هم ازدواج می كنند و امیر ارسلان با همسرش به روم باز می گردد.
نقیب الممالک راوی دربار قاجاری داستان امیر ارسلان دو داستان دیگر هم به نامهای «داستانهای ملک جمشید» و «زرین ملک» دارد که نام اولی همان سپیتمه داماد و لیعهد آستیاگ حاکم ولایات جنوب قفقاز و دومی متعلق به پسر کوچک وی سپیتاک زریادر (زرین تن= زرتشت سپیتمان) است. معلوم میشود وی به منابع اساطیری کهن ویژه ای دسترسی داشته است. ارزش و اهمیت باستانی روایات منسوب بدین خانواده مغ سئورمتی- سکایی- مادی قفقاز از گفتار خارس میتیلنی معلوم میشود که خارس میتیلنی رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران میگوید" ویشتاسپ و برادر کوچکترش زریادر از آدونیس (منظور سپیتمه جمشید) و آفرودیت آسمانی (منظور آمیتیدا- سنگهواک- دوغذو دختر آستیاگ) بوجود آمده بودند. داستان عاشقانه زریادر و آتوسا (دختر کورش/فریدون) آن قدر نزد مردم ارزش و اهمیت داشته است که بزرگان ایرانی مادی- پارسی دیوارهای خانه های خود را از تصاویر آنان منقوش می ساختند." کتسیاس مورخ و طبیب یونانی دربار پادشاهان میانی هخامشی هم در روایات تاریخی خویش به محبوبیت همین مگابرن ویشتاسپ و برادرش سپیتاک زرتشت (زریادر) اشاره مهمی دارد مبنی بر اینکه آستیاگ پادشاه ماد بعد شکستش و فتح شدن همدان توسط کورش در شهر قائم شده بود ولی چون نواده های محبوب مگابرن ویشتاسپ و سپیتاک زریادر را مورد شکنجه قرار دادند برای نجات ایشان از پناهگاه خارج شده و خود را تسلیم نمود. در واقع به خاطر محبوبیت همین دو نواده آستیاگ و مادر ایشان آمیتیدا بوده است که کورش مکان فرمانروایی ایشان از ولایات جنوب قفقاز و ماد سفلی (منظور کردستان و نیمه شرقی فلات آناتولی) به ترتیب به گرگان و سمت دربیکان بلخ منتقل نموده و مادر ایشان آمی تیدا را به عنوان مادر یا همسر ملکه دربار خود تعیین نمود. در اساطیر به همین جابجایی حکومت ایشان که گاهی تفسیر به قهر و گاهی تعبیر به زندانی شدن ایشان در دور دست گردیده است در مورد هر یک از این دو برادر ذکر شده است. در روایات بعدی ازدواج از جمله اخبار اوستایی همسر آتوسا (هوتس) دختر کورش را نه زریادر زرتشت بلکه برادر وی مگابرن ویشتاسپ معرفی میکنند. بر همین اساس اسطوره ویشتاسپ (گشتاسپ فرخزاد) و کتایون (ناهید)، بهرام (دشمن کش) و گل اندام و امیر ارسلان و ملکه فرخ لقا پدید آمده است. کتاب پهلوی شهرستانهای ایران بانی شهرستان آتورپاتکان (=اران، آگوانی یعنی سرزمین آتش) در سمت ولایت آتور پاتکان (محل نگهبانی آتشها یا سرزمین آتروپاتها) را تحت نام اران گشنسپ (فرمانروای شیروش) ذکر میکند که هم گویای اسامی و القاب زریادر زرتشت و هم برادر بزرگترش مگابرن ویشتاسپ است. این نام باید از ترجمهً نام ترکی ارانی امیر ارسلان عاید شده باشد. در روایت به بهرام و گل اندام، عنوان بهرام متعلق برادر بزرگتر است و عنوان حیدر (شیر درنده، یا "ای-در"= دانا ) متعلق به همان زریادر زرتشت می باشد که در سرزمین دور دست برای نجات برادر بزرگتر در بند خود می شتابد. در شاهنامه این موضوع به صورت داستان نجات بیژن از چاه دیار توران توسط رستم (پهلوان) بیان شده است. در واقع این دو برادر در حکومت عاجل سر کار آمده بر اساس شایعه خبر مرگ کمبوجیه بر مصر شریک بوده اند و به نیابت از بردیه ثقیل الجثه بر امپراطوری هخامنشی حکومت نموده اند. برادرش مگابرن ویشتاسپ حاکم گرگان بعد از ترور سپیتاک/زریادر (زریر- زرتشت- گائوماته) نبرد سختی با حاکم همنامش در پارت یعنی ویشتاسپ هخامنشی پدر داریوش نمود. در اوستای ارانی ده ده قورقود (=توتم بزکوهی؛ تورِ پدر) به درستی همسر آتوسا تحت عنوان چیچک بانو (گل اندام) همسر بامسی بئیرک (زرین و درخشان موی= زرتشت/زریادر/زئیری وئیری) یاد شده است. در اسطورهً کتایون و گشتاسپ نامهای بوراب آهنگر (=آهنگر)؛ هیشوی (هشیار)، الماس خان خان خزر، فاسقون (شریران)، سقیلا (قلعه سنگی، یا منسوب به فرد ثقیل الجثه= بردیه)، میرین (سرور نیک)، اهرن (بدکردار) و فرمانروای اساطیری-تاریخی روم (منظور جولیوس سزار) در داستان امیر ارسلان رومی پسر ملکشاه با خواجه کاووس؛ امیر هوشنگ، الماس خان؛ فولاد زره دیو، قلعه سنگباران، شمس وزیر و قمر وزیر و پطرس سزار روم (= جولیوس سزار) مطابقت می نمایند. حتی نام ملکشاه را در این باب می توان به صورت ملاخ شاه (شاه انگور و می در زبان آذری/ترکی ارانی) شمرد چه می دانیم که سپیتمه جمشید در اساطیر ایرانی با جام می و شراب انگور (هوم= می خوب) خود معروف بوده است.لابد عنوان اوستایی مگابرن ویشتاسپ (گشتاسپ کیانی) یعنی اراستی (مسلح به "شمشیر= سلم") از ترجمه نام مگا- برن به دارندهً شمشیر بُّرا بر خاسته است. این نام به ظاهرمی توانست همچنین به ببر بزرگ و مغ گوش بریده ترجمه گردد. لابد از روی همین وجه اشتقاق عامیانه دومی است که هرودوت میگوید سمردیس (گائوماته بردیه/سپیتاک زرتشت و یا برادر وی) گوش نداشت (ما- گوش).
داستان گشتاسپ و کتایون: گشتاسپ فرزند لهراسپ (سپیتمه جمشید تیز اسب) و نبیرهً کیکاوس (نبیره خشثریتی پادشاه ماد، در واقع منظور از احفاد وی از دختر آستیاگ) که چون پدر به تخت پادشاهی نشست به پدر بی اعتنایی میکرد.
که گشتاسپ را سر پر از باده بود
وزان کار، لهراسپ ناشاد بود
گشتاسپ روزی مست در بزم پدر حاضر شد و از پدر خواست تا تاج و تخت شاهی به وی دهد. اما لهراسپ این در خواست وی را نپذیرفت و گشتاسپ با سیصد سوار رهسپار هند شد که شاه آن سرزمین او را بدانجا دعوت کرده بود. لهراسپ زریر را به دنبال وی فرستاد؛ اما گشتاسپ شرط بازگشت خود را دستیابی به تاج ایران دانست. ولی در نتیجه اصرار زریر (زریادر) به ایران باز آمد و لهراسپ او را گفت:
ز شاهی مرا نام تاجست و تخت ترا مهر و فرمان و پیمان و بخت
اما گشتاسپ بدین بخشش پدر خوشنود نبود و می اندیشید که پدرش با کاوُسیان (خاندان پادشاهان ماد) بیشتر از او مهر می ورزد. بنابراین بار دیگر از نزد پدر گریخت و این بار به روم رفت (منظور محل فرمانروای وی در نیمه شرقی فلات آناتولی در عهد پدر و پدر بزرگ مادریش آستیاگ است) رفت و در آنجا خود را مردی دبیر معرفی کرد و به پایتخت روم شتافت. اما او را به دبیری قیصر نپذیرفتند زیرا که می اندیشیدند.
کزین، کلک پولاد گریان شود همان روی قرطاس بریان شود
گشتاسپ که همه نقدینهً خودد را در باخته بود به ساربانی و چوپانی تن در داد ولی کاری به وی ندادند تا سر انجام به نزد آهنگری بوراب نام رفت تا در کارگاه او کار کند ولی چون اولین پتک را بر سندان کوبید از نیروی او سندان و پتک هر دو شکست و "بوراب" او را جواب کرد و گشتاسپ ناچار به روستایی رفت و مهتر ده که مردی فریدون نژاد (=هخامنشی) بود؛ او را پناه داد و گرامی داشت. تا آنکه قیصر به شیوهً دیرین خود در جستجوی شوهری برای دختر خویش بر آمد. چون در آن روزگار قیصر روم سه دختر ماهروی و شایسته داشت و آیین آنجا چنین بود که چون شاهزاده خانمی به سن زناشویی می رسید قیصر، بزرگان و نامداران کشور را به کاخ فرا می خواند و انجمنی می آراست و دختر، شوی دلخواه خود را از میان آن بزرگان برمی گزید. دختر بزرگ شبی در خواب خود جوان بیگانه ای را دیده بود که با قدی چون سرو و رویی چون ماه در انجمن نشسته و خودش دست گل را به او می پذیرد و کتایون همان زمان دل به آن جوان رویایی سپرده بود.
از آن سو قیصر انجمنی برپا کرد تا کتایون شوی دلخواه خود را از آنجا برگزیند و همه نامداران و بزرگان را در کاخ گرد آورد. آن پریچهر گل به دست همراه با ندیمه هایش در آن انجمن گشت و یک یک آن بزرگان نگاه کرد. ولی هیچ کدام را نپسندید و غمگین و گریان به سراپرده خود بازگشت. قیصر بار دیگر ضیافتی بزرگتر آراست و همگان را از مهتر و کهتر به کاخ فراخواند تا مگر کتایون جفت شایسته ای برای خود بیابد. از سوی دیگر آن کدخدای خردمند نیز به گشتاسپ گفت تا از این گوشه نشینی دست بردارد و در آن انجمن شرکت جوید تا مگر زمانی سرش گرم و دلش شاد شود. گشتاسپ نیز پذیرفت و به کاخ رفت و در کناری نشست. کتایون با ندیمه هایش وارد انجمن شد و به هر سو نگریست و ناگهان چشمش به گشتاسپ افتاد و آن را که به خواب دیده بود به بیداری یافت و بی درنگ او را به شوهری برگزید. قیصر از این گزینش سخت به خشم آمد و بر خروشید که چنین «داماد بیگانه و بی اصل و نسبی مایه ننگ و سرافکندگی من است.» اما بزرگان او را پند دادند و گفتند این آیین نیاکان است و سرپیچی از آن خوش یمن نیست.
دادن قیصر کتایون را به گشتاسپ:
قیصر ناگزیر برای پیروی از آئین دیرین دختر را به گشتاسپ داد ولی بدون آنکه چیزی به کتایون دهد هر دو را از درگاه خود راند و گشتاسپ که شگفت زده برجای مانده بود به کتایون گفت:«ای پرورده به ناز، چرا از میان این همه بزرگ و نامدار غریبی را به شوهری برگزیدی که از مال دنیا هیچ ندارد و نزد پدرت آبرویی کسب نمی کند.» ولی کتایون خرسند از یافتن شوهر دلخواهش به آسانی از تاج و گنج چشم پوشید و همراه شوی جوان به خانه ای که آن دهقان مهربان روستا برایشان فراهک کرده بود رفت و یکی از گوهرهای گرانمایه ای را که نزد خود داشت فروخت و با پول آن آنچه بایسته بود خریدند و تدبیر زندگی کردند و به شادمانی زیستند. گشتاسپ روزها به نخجیر می رفت و از این راه روزگار می گذراند و روزی از روزها که به شکار می رفت به هیشوی کشتی بان برخورد و با او دوستی آغاز کرد و چنان شد که هر روزه بخشی از نخجیر را به هیشوی می داد و بقیه را به خانه آن دهقان می برد و به این ترتیب همگی زندگی آرامی را طی می کردند.
خواستن میرین دختر دوم قیصر روم را:
در روم جوان سرفرازی بود بنام میرین که نژاد از سلم داشت و شمشیر سلم نیز نزد او بود. میرین خواستار دختر دوم قیصر بود ولی قیصر که از کتایون و شوی برگزیده او در خشم بود پیمان کرد که دختر دوم خود را فقط به دلاوری خواهد داد که گرگ بیشه فاسقون را که تنی چون اژدها و نیشی چون گراز داشت بکشد و از بین ببرد. میرین تجربه جنگ با گرگ را نداشت و از این رو بسیار غمگین و اندیشناک شد. نوشته آورد و در طالع و اختر خویش نگریست و در آنجا چنین دید که در فلان روزگار جوانی از ایران به روم خواهد آمد و دو کار بزرگ انجام خواهد داد. نخست آنکه داماد قیصر خواهد شد، دیگر آنکه دو جانور وحشی را که همگان از آنها به عذاب هستند خواهد کشت. چون میرین از کار کتایون آگاه بود دانست که آن جوان کسی جز گشتاسپ نمی تواند باشد. پس به دیدار هیشوی شتافت و داستان خود را به او باز گفت و از هیشو خواست تا به گشتاسپ بگوید که آن گرگ را برای وی بکشد. در همان هنگام گشتاسپ از نخجیر بازگشت و به دیدن هیشوی آمد و داستان خواستگاری میرین و پیمان قیصر را شنید و گفت این چگونه جانوری است که همه دلاوران و بزرگان روم از او در هراسند و هیشوی میرین تعریف کردند که:«این نره گرگی است پیر که بلندیش به اندازه یک شتر و دو دندانش به بزرگی دندان فیل و چشمانش به سرخی آتش است و به هنگام خشم شاخهای چون آبنوسش از شکم دو اسب می گذرد و هر که تاکنون برای کشتن او رفته ناکام باز آمده».
گشتاسپ گفت:«شمشیر سلم و یک اسب تیز به من بدهید و آن گاه هنرم را ببینید.» میرین با شتاب به خانه رفت و با اسبی سیاه و شمشیر سلم و هدیه های بیشمار بازگشت و همه را نزد گشتاسپ نهاد ولی گشتاپ از آن میان تنها اسب و شمشیر را برداشت و باقی را به هیشوی بخشید و خود خفتان پوشید و سوار شد و به سوی بیشه تاخت.
کشتن گشتاسپ گرگ را:
هیشوی و میرین تا لب بیشه همراه گشتاسپ رفتند و جای گرگ را به او نشان دادند و نگران و ترسان بازگشتند. گشتاسپ شمشیر به دست وارد بیشه شد و نام یزدان را بر زبان آورد و از او نیرو طلبید. گرگ در این هنگام با دیدن پهلوان غرشی کرد و زمین را به چنگ درید. گشتاسپ کمان را به زه کرد و آنچه می توانست بر او تیر بارید، جانور تیر خورده و خشمگین به اسب گشتاسپ یورش برد و با شاخهای نیرومندش شکم اسب را درید ولی مرد دلیر با شمشیر سلم چنان ضربه ای بر سر گرگ زد که او را از میان به دو نیم کرد و خود به نیایش کردگار ایستاد. آن گاه دندانهای گرگ را کند و شاد و پیروز نزد هیشوی و میرین بازگشت. آن دو از دیدن گشتاسپ شادمانیها کردند و میرین هدایای بیشماری به نزدش آورد که گشتاسپ تنها یک اسب از آن میان برگزید و نزد کتایون بازگشت ولی از ماجرای آن روز چیزی به او نگفت.
از آن سو میرین شاد و کامیاب نزد قیصر شتافت و به او مژده داد که گرگ بیشه فاسقون را با خنجر به دو نیم کرده است. قیصر بسیار شادمان شد و دستور داد تا چندین گاو و گردون ببرند و گرگ را که به کوهی شکافته از میان، می ماند بردارند و از بیشه بیرون بکشند و به پیروزی میرین بزمی آراست و از شادمانی دست زد و همانجا اسقف را پیش خواند و دختر را به میرین سپرد و او را به دامادی سرافراز کرد.
به زنی خواستن اهرن دختر سوم قیصر را:
خواستار دختر سوم قیصر، جوانی به نام اهرن از پهلوانان و بزرگ زادگان روم بود که قیصر به او گفته بود:«من دیگر به رسم نیاکان دختر به شوی نخواهم داد. پیمان آن است که نخست هنری بنمایی و آن گاه به خواستگاری دخترم بیایی. اگر بتوانی اژدهایی را که در کوه سقیلا زندگی می کند و بلای جان مردم این دیار شده، از میان برداری تو را به دامادی سرافراز می کنم.» اهرن با سری پر اندیشه نزد میرین به چاره جویی رفت و از او در خلوت راهنمایی خواست. میرین پس از آنکه او را سوگند داد راز گشتن گرگ بدست گشتاسپ را برای او بازگشود و آن گاه نامه ای به هیشوی نوشت تا تدبیری بیندیشد و اهرن را به کام دل خود برساند. هیشوی با مهربانی او را پذیرفت و نزد خود نگه داشت تا گشتاسپ از نخجیر بازآمد و داستان خواستگاری اهرن و پیمان قیصر را به او باز گفت و از او خواهش کرد تا آن اژدهای غران را از میان بردارد. گشتاسپ پذیرفت و گفت:«برو نخجیر بلند بساز که بالایش چون پنجه باز باشد و بر سر هر دندانه آن نیزه ای از آهن آبدیده استوار کن و با یک اسب و برگستوان و یک گرز به اینجا بیاور تا من به فرمان یزدان آن اژدهای دمان را نگون از درخت بیاویزم.
کشتن گشتاسپ اژدها و دادن قیصر دختر خود را به اهرن:
اهرن با شتاب رفت و آنچه را گشتاسپ خواسته بود آماده کرد و آورد و هر سه سوار شدند و به سوی کوه سقیلا تاختند. هیشوی کوه را به گشتاسپ نشان داد و خود با اهرن بازگشت. گشتاسپ به کوه رفت و چنان نعره ای زد که اژدها به ستوه آمد و با دم آتشین خود او را به سوی خویش کشید. گشتاسپ نیز چون تگرگ بر سر او تیره بارید و آهسته آهسته به هیولا نزدیک شد و نام یزدان را بر زبان آورد و ناگهان خنجر را در دهان او فرو کرد و تیغ ها را بر کامش نشاند. زهر و خون اژدها از کوه سرازیر شد و جانور سست و بی رمق بر زمین افتاد و گشتاپ چنان با شمشیر بر سرش زد تا مغزش را بر سنگ ریخت و سپس دو دندان او را کند و سر و تن خود را شست و پیروز سپاسگزار از یزدان، نزد هیشوی و اهرن بازگشت. یاران بر او نماز بردند و او را ستودند. اهرن هدایای بسیار و اسبان آراسته به او پیشکش کرد ولی گشتاسپ جز یک اسب و یک کمان و چند تیر چیزی از آن میان برنداشت و شادان نزد کتایون بازگشت. اهرن نیز اژدها را با چندین گاو و گردون از کوه پایین کشید و خود سرافراز در پیشاپیش گردون به قصر قیصر آمد. مردم در سر راه او گرد می آمدند و
هر آنکس که آن زخم شمشیر دید
خروشیدن گاو گردون شنید
همی گفت کاین زخم اهرمنست
نه شمشیر و نه نخجیر اهرن است
قیصر با شادی به پیشبازش آمد و به افتخار پیروزی او جشنی آراست و اسقف را به قصر خواند و دختر را به اهرن داد.
هنر نمودن گشتاسپ در میدان:
قیصر از اینکه دو داماد پهلوان نصیبش شده، از شادمانی سر بر آسمان می سایید و پیروزی آن دو را به آگاهی همه نامداران می رساند تا آنکه روزی در برابر ایوانش میدانی آراست و همه پهلوانان را به هنرنمائی در آن میدان فراخواند. دو داماد شاد قبل از همه شروع به هنرنمایی کردند و با هنر خود در چوگان و تیره و نیزه میدان قیصر را آراستند.
از آن سو کتایون نزد گشتاسپ آمد و گفت:«تا کی چنین اندوهگین به گوشه ای بنشینی و اندیشه کنی بلند شو و به میدان قصر به تماشای دو داماد پدرم برو و ببین این دو پهلوان که یکی گرگ را کشته و دیگری اژدها را، چه گردی برپا کرده اند» گشتاسپ گفت:«اگر تو چنین می خواهی من حرفی ندارم ولی اگر پدرت که مرا از شهر بیرون کرده در آنجایم ببیند چه خواهد گفت.» با این همه گشتاسپ زین بر اسب گذاشت و به میدان رفت و چندی آنجا به نظاره ایستاد و آن گاه گوی و چوگان خواست و وارد میدان شد. او چنان هنری در بازی نشان داد که پای دیگر یلان سست شد و هنگامی که نوبت تیرو کمان رسید باز همه از او در شگفت ماندند. قیصر به اطرافیان خود گفت:«او را نزد من آورید تا بدانم کیست و از کجا آمده که من تاکنون سوار سرفرازی چون او ندیده ام.» و چون او را نزد قیصر خواندند و قیصر از نام و نشانش پرسید گشتاسپ پاسخ داد:«من همان مرد بیگانه ای هستم که قیصر دخترش را به خاطر او از دیدگان راند و هیشوی شاهد است که آن گرگ بیشه و آن اژدها نیز به دست من کشته شده اند. هیشوی با شتاب به خانه رفت و دندانهای گرگ و اژدها را آورد و نزد قیصر گذاشت و قیصر تازه دانست که ستمی بر گشتاسپ و کتایون رفته است.
ز اهرن و میرن برآشفت و گفت
که هرگز نماند سخن در نهضت
و سوار بر اسب به پوزش نزد کتایون آمد و دختر فزارنه خود را دربر گرفت و از او و شویش دلجویی کرد و آنها را به قصر باز آورد و چهل خادم به خدمتشان گمارد.
قیصرپس از آنکه کتایون را برای گزینش شویی بدان سرافرازی چون او ندیده ام.» و چون او را نزد قیصر خواندند و قیصر از نام و نشانش پرسید گشتاسپ پاسخ داد:«من همان مرد بیگانه ای هستم که قیصر دخترش را به خاطر او از درگاه راند و هیشوی شاهد است که آن گرگ بیشه و آن اژدها نیز به دست من کشته شده اند. هیشوی با شتاب به خانه رفت و دندانهای گرگ و اژدها را آورد و نزد قیصر گذاشت و قیصر تازه داشت که ستمی بر گشتاسپ و کتایون رفته است.
ز اهرن و میرن برآشفت و گفت
که هرگز نماند سخن در نهضت
و سوار بر اسب به پوزش نزد کتایون آمد و دختر فرزانه خود را دربر گرفت و از او و شویش دلجویی کرد و آنها را به قصر باز آورد و چهل خادم به خدمتشان گمارد.
قیصر پس از آنکه کتایون را برای گزینش شویی بدان سرافرازی ستود، از او پرسید که آیا از نام و نژاد شویش آگاهی دارد؟ و کتایون پاسخ داد:«بی گمان او از خاندان بزرگی است ولی تاکنون رازش را بر من نگشوده. من تنها می دانم که او نزد خود را فرخزاد می نامد و بیش از این چیزی به من نگفته.» قیصر گنج و انگشتر به گشتاسپ بخشید و تاج و پر گهر بر سرش نهاد و به همه فرمان داد تا از فرخزاد فرمان ببرند.
نامه قیصر بر الیاس و باژخواستن از او:
سرزمین خزر همسایه روم بود و قیصر نامه ای به الیاس پادشاه آنجا نوشت و از او تقاضای باژ کرد و پیام داد که:«اگر باژ و ساو مرا نپذیری و گرو گان به روم نفرستی، بدان که عمرت به سر آمده و خاک خزر زیر پای فرخزاد زیر و زبر خواهد شد.» الیاس در پاسخ نوشت که:«اگر به این یک تن سوار می نازید، من آماده نبردم و باژ به روم نخواهم داد که اگر کوه آهن هم باشد تنها یک تن است.»
اهرن و میرین که از پیام الیاس آگاهی یافتند به قیصر گفتند:«بهوش باش. الیاس، گرگ و اژدها نیست که با زهر و شمشیر کشته شود بهتر است از جنگ با او بپرهیزی و از در آشتی درآیی.» قیصر از سخنان آنان پژمرده و نومید شد و به فرخزاد گفت:«اگر تو نیز تاب جنگ با الیاس را نداری زودتر بگو تا او را با گنج و خواسته و با زبان چرب از روم برگردانیم.» اما گشتاسپ که او را فرخزاد می نامیدند پاسخ داد که: «من از او باکی ندارم ولی پای میرین و اهرن نباید به میدان نبرد برسد که از آنها همه گونه کژی برمی آید.
بنیروی پیروزگر یک خدای
چو من اندر آیم به میدان ز جای
نه الیاس مانند نه با او سپاه
نه چندان بزرگی نه تخت و کلاه
پس آتش جنگ افروخته شد و دو لشکر به هامون آمدند. الیاس از دیدن یال و کوپال فرخزاد به شگفت آمد و غریب سواری نزدش فرستاد و به او پیام داد که:«اگر نزد ما آیی و یار و مهتر ما باشی گنج بی رنج یا بی و بهره بسیار.» ولی فرخزاد پاسخ داد که
نو کردی بر این داوری دست پیش
کنون بازگشتی زگفتار خویش
اکنون گفتار به کار نمی آید و باید آماده رزم شوی.
رزم گشتاسپ با الیاس:
چون خورشید برآمد، دو سپاه آراسته در برابر یکدیگر صف کشیدند و آوای بوق و کوس برخاست و چکاچاک شمشیرها گوش فلک را کر کرد و جوی خون از هر طرف جاری شد. گشتاسپ اسب خود را تازاند و پیش الیاس آمد و او را به نبرد خواند و هر دو سوار اسب را برانگیختند. نخست الیاس بر فرخزاد تیر بارید تا او را از میدان بدر کند ولی گشتاسپ نیزه اش را بر کشید و با چنان نیرویی بر جوشن الیاس زد که او را از اسب برزمین افکند؛ دستش را بست و کشان کشان نزد قیصر برد و آن گاه با لشکر بر سپاه دشمن تاخت و بسیاری از آنها را کشت و بقیه را به اسیری گرفت. همگان را شگفت زده بر جای گذاشت و سپس پیروز گردن افراشته نزد قیصر بازگشت. قیصر با شادی به پیشبازش شتافت و بر سر و چشمش بوسه زد و دستور داد تا همه روم را آذین بستند و آن پیروزی بزرگ را جشن گرفتند.
باژ خواستن قیصر از لهراسپ:
چندی گذشت تا آنکه قیصر که از پیروزی بر الیاس مغرور شده بود به این فکر افتاد که از لهراسپ نیز باژ بخواهد پس قالوس را که مردی خردمند بود با پیام نزد لهراسپ به ایران فرستاد تا به او بگوید که:«تاج و تخت تو به این پیمان بر سر جای خواهد ماند که فرمان مرا گردن نهی و باژ مرا بپذیری و گرنه سپاهی گران به سپهداری فرخزاد به سویت خواهم فرستاد تا بر و بومتان را ویران و آن را با خاک یکسان کند. «لهراسپ فرستاده را پذیرفت و چون از پیام قیصر آگاهی یافت از گستاخی او برآشفت اما خشم خود را آشکار نکرد و قالوس را چنان به نرمی نواخت و برایش بزم آراست که گویی پیام آور روم نبوده است. آن گاه در خلوت از او پرسید که قیصر به دلگرمی کدام پشتیبان از همه باژ می خواهد و رزم می جوید؟ او که بیش از این چنین توانایی نداشت. راهنمایش در این نامجویی کیست؟
قالوس که سپاسگزار نوازش و پذیرایی گرم لهراسپ بود گفت: سوار دلیر و شیر گیری نزد قیصر آمده که در پهلوانی و دلاوری افسانه گشته و همه از هنرش در رزم و شکار در شگفت اند قیصر او را به دامادی خود سرافراز کرده و سخت گرامیش می دارد.»
لهراسپ پرسید:«بگو بدانم چهره این دلاور به چه کسی مانند است.» و قالوس پاسخ داد که:«قد و بالا و چهره او با زریر چون سیبی است که به دو نیم شده باشد.» و لهراسپ دانست که آن دلاور کسی جز فرزندش گشتاسپ نیست. پس قالوس را با هدایای فراوان بازگرداند و به قیصر پیام داد که:«من آماده نبردم.»
بردن زریر پیغام لهراسپ به قیصر:
لهراسپ مدتی به فکر فرو رفت و سپس زریر را فراخواند و گفت:«بی گمان این فرخزاد روم همان برادرت گشتاسپ است و اگر درنگ کنیم کار تباه خواهد شد و او همراه رومیان به جنگ ما خواهد آمد. پس تو با شتاب تاج شاهی و درفش کاویانی و زرینه کفش را بردار و به نزدش برو و به او بگو که من پادشاهی را به او می سپارم.» زریر نیز با سپاهی آراسته و لشکری گزیده با نوادگان کاوس و گودرز و بهرام و ریونیز از خاندان و دو نواده گیو رو به سوی روم نهاد و در مرز حلب سپاه را به بهرام سپرد و خود به صورت پیکی به درگاه قیصر شتافت. در بارگاه قیصر دو برادر یکدیگر را دیدند و شناختند اما هیچ آشکار نکردند. زریر نزد قیصر رفت و گفت:«این فرخزادی که چنین به او می نازی یکی از بندگان ماست که از درگاه شاه گریخته و نزد شما پایگاه یافته.» و آن گاه پیام لهراسپ را چنین به قیصر داد:«نه ایران خزر است و نه من الیاس که تو سر از آیین دیرین بپیچی و از من باژ بخواهی پس آماده نبرد باش.» قیصر نیز پاسخ داد:«من هر زمان آماده رزمم، باز گرد و جامه نبرد بساز.»
باز رفتن گشتاسپ با زریر به ایران و دادن لهراسپ تخت ایران او را:
روز دیگر. گشتاسپ به قیصر گفت من پیش از این در دربار شاه بوده ام و آنان همه مرا می شناسند و از هنرهای من آگاهی دارند. بهتر است من به آنجا بروم و گفتنی ها را با آنها بگویم.
همان به که من سوی ایشان شوم
بگویم همی گفته ها بشنوم
برآرم از ایشان همه کام تو
درخشان کنم در جهان نام تو
قیصر نیز پذیرفت، گشتاسپ سوار شد و به تنهایی به سپاه ایران آمد. لشکریان ایران چون فرزند سرفراز لهراسپ را دیدند پیاده به پیشبازش شتافتند و بر او نماز بردند. زریر پیش آمد و دو برادر یکدیگر را تنگ در آغوش گرفتند و زریر به برادر گفت:«پدرمان سخت پیر و خسته پیر و خسته شده است و توان پادشاهی ندارد. او می خواهد که پس از این تو پادشاه ایران باشی و این تاج را نیز برای تو فرستاد.» و تاج م تخت و طوق و یاره را پیش آورد و گشتاسپ شادمان بر تخت شاهی نشست و تاج بر سر نهاد و همه بزرگان و نامداران و سران لشکر کمر بسته در کنار تختش در کنار تختش برپای ایستادند.
بشاهی بر او آفرین خواندند
ورا شهریار زمین خواندند
گشتاسپ سپس پیامی به قیصر فرستاد و گفت:«همه کارها چنان که خواست تو بود راست شده و زریر و سپاه آماده پیمانند و اگر زحمتی نیست و لشکر گاه ایرانیان بیا که زمانه به کام تو است.» قیصر نیز آن پیام را پذیرفت و رو به سوی لشکر گاه ایرانیان نهاد و چون به آنجا رسید گشتاسپ از تخت به پا خاست و او را دربر گرفت و قیصر نیز با شگفتی تمام گشتاسپ پوزش او را پذیرفت و او را کنار خود نشاند و به او گفت که شامگاهان کتایون را نزد وی روانه کند. قیصر نیز گنجها و نگین و طوق و دینار و دیبا بار شتران کرد و با غلامان بسیار همراه کتایون نزد گشتاسپ برد و شهریار جوان نیز باژ روم را به او بخشید و با کتایون و زریر و دیگر یلان رو به سوی ایران نهاد. قیصر دو منزل همراه آنان آمد و سپس به خواهش گشتاسپ بازگشت. در ایران لهراسپ و بزرگان به پیشباز گشتاسپ شتافتند و او چون پدر از اسب فرود آمد و زمین را بوسید و لهراسپ فرزند را دربر گرفت و نواخت و همه با هم سوی ایوان شاهی رفتند. در آنجا لهراسپ با دست خود تاج بر سر فرزند نهاد و او را به شاهی آفرین کرد و گشتاسپ با سپاس و ستایش به پدر گفت:
چو مهتر کنی من ترا کهترم
بکوشم که گرد ترا بسپرم
همه نیک بادا سرانجام تو
مبادا که باشیم بی نام تو
خلاصه و ریشهً تاریخی داستان امیر ارسلان و فرخ لقا و داستانهای مرتبط با آن
"ارسلان، پسر "ملكشاه"، پادشاه روم، است. ملكه، همسر ملكشاه، هنوز ارسلان را در شكم دارد كه فرنگیان به روم می تازند و آنجا را تسخیر می كنند و ملكشاه را به قتل می رسانند. ملكه جامه ی كنیزان می پوشد و همراه اسیران جنگ در راه فرنگ به جزیره ای می افتد و در آنجا، برحسب اتفاق، با خواجه نعمان، بازرگان مصری، آشنا می شود. خود را به او معرفی می كند و خواجه نعمان او را به عقد خود درمی آورد و به مصر می برد. ارسلان زاده می شود و به سرپرستی خواجه نعمان پرورش می یابد و تا سیزده سالگی چند زبان و علوم زمان را فرا می گیرد و در سواركاری و تیراندازی مهارت می یابد. در نوجوانی، از سرگذشت و اصل و نسب خود آگاه می شود، روم را از چنگ فرنگیان بیرون می آورد و بر تخت سلطنت می نشیند و خواجه نعمان را وزیر خود می كند. در ماجرایی، تصویر "فرخ لقا"، دختر "پطرس شاه فرنگی"، را می بیند و دل به او می بازد و برای ازدواج با او راهی فرنگ، سرزمین دشمن، می شود.
ارسلان در فرنگ با دو برادر پیر، كه مانند او مسلمان اند، به نام های "خواجه كاووس" و "خواجه طاووس"، آشنا می شود. آنان تقیه می كردند و فرنگیان آنها را همكیش خود می پنداشتند. خواجه طاووس دروازه بان و خواجه كاووس صاحب تماشاخانه ای است. خواجه كاووس، ارسلان را به برادرزاده خود معرفی می كند و او، با نام مستعار "الیاس فرنگی"، در تماشاخانه خدمت می كند. از همان آغاز ورود به فرنگ در تاریكی شب به دیدار فرخ لقا می شتابد و در نهان به قصر او وارد می شود و در می یابد كه فرخّ لقا نیز دلباخته اوست. آن دو در خلوت با یكدیگر ملاقات می كنند. ارسلان امیرهوشنگ خواستار فرّخ لقا و الماس خان داروغه پهلوان فرنگ را می كشد. پطرس شاه به جستجوی این قاتل ناشناس برمی آید. او دو وزیر دارد: یكی "شمس وزیر" كه مسلمان و نیك سرشت است، امّا ناگزیر مسلمانی خود را پنهان می كند و دیگری "قمر وزیر" كه بدجنس، ریبكار و جادوگر است، امّا مورد اعتماد شاه است. قمر وزیر خود عاشق فرّخ لقاست و این را هیچ كس نمی داند. او كه جادوگر است، فرخ لقا را طلسم كرده است تا او را به همسری خود در آورد. شمس وزیر با نیرنگ قمر وزیر به زندان می افتد. امیر ارسلان نمی داند كه شمس وزیر دوستدار و قمر وزیر رقیب و دشمن اوست. ندانسته خود را به او می شناساند. قمر وزیر فرخ لقا را می رباید و پنهان می كند و ارسلان در جستجوی فرخ لقا بی قرار و غمگین رهسپار بیابان ها و سرزمین های عجیب و طلسم شده می شود. در ماجراهایی با جنیان و پریان رو به رو می شود، به قلعه سنگباران می رود، فولاد زره دیو را می كشد و چون در می یابد كه همه فتنه ها از جانب قمر وزیر است، با راهنمایی شمس وزیر قمر وزیر را می كشد و فرخ لقا را می یابد. سرانجام پطرس شاه از او خشنود می شود و دو دلداده با هم ازدواج می كنند و امیر ارسلان با همسرش به روم باز می گردد.
نقیب الممالک راوی دربار قاجاری داستان امیر ارسلان دو داستان دیگر هم به نامهای «داستانهای ملک جمشید» و «زرین ملک» دارد که نام اولی همان سپیتمه داماد و لیعهد آستیاگ حاکم ولایات جنوب قفقاز و دومی متعلق به پسر کوچک وی سپیتاک زریادر (زرین تن= زرتشت سپیتمان) است. معلوم میشود وی به منابع اساطیری کهن ویژه ای دسترسی داشته است. ارزش و اهمیت باستانی روایات منسوب بدین خانواده مغ سئورمتی- سکایی- مادی قفقاز از گفتار خارس میتیلنی معلوم میشود که خارس میتیلنی رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران میگوید" ویشتاسپ و برادر کوچکترش زریادر از آدونیس (منظور سپیتمه جمشید) و آفرودیت آسمانی (منظور آمیتیدا- سنگهواک- دوغذو دختر آستیاگ) بوجود آمده بودند. داستان عاشقانه زریادر و آتوسا (دختر کورش/فریدون) آن قدر نزد مردم ارزش و اهمیت داشته است که بزرگان ایرانی مادی- پارسی دیوارهای خانه های خود را از تصاویر آنان منقوش می ساختند." کتسیاس مورخ و طبیب یونانی دربار پادشاهان میانی هخامشی هم در روایات تاریخی خویش به محبوبیت همین مگابرن ویشتاسپ و برادرش سپیتاک زرتشت (زریادر) اشاره مهمی دارد مبنی بر اینکه آستیاگ پادشاه ماد بعد شکستش و فتح شدن همدان توسط کورش در شهر قائم شده بود ولی چون نواده های محبوب مگابرن ویشتاسپ و سپیتاک زریادر را مورد شکنجه قرار دادند برای نجات ایشان از پناهگاه خارج شده و خود را تسلیم نمود. در واقع به خاطر محبوبیت همین دو نواده آستیاگ و مادر ایشان آمیتیدا بوده است که کورش مکان فرمانروایی ایشان از ولایات جنوب قفقاز و ماد سفلی (منظور کردستان و نیمه شرقی فلات آناتولی) به ترتیب به گرگان و سمت دربیکان بلخ منتقل نموده و مادر ایشان آمی تیدا را به عنوان مادر یا همسر ملکه دربار خود تعیین نمود. در اساطیر به همین جابجایی حکومت ایشان که گاهی تفسیر به قهر و گاهی تعبیر به زندانی شدن ایشان در دور دست گردیده است در مورد هر یک از این دو برادر ذکر شده است. در روایات بعدی ازدواج از جمله اخبار اوستایی همسر آتوسا (هوتس) دختر کورش را نه زریادر زرتشت بلکه برادر وی مگابرن ویشتاسپ معرفی میکنند. بر همین اساس اسطوره ویشتاسپ (گشتاسپ فرخزاد) و کتایون (ناهید)، بهرام (دشمن کش) و گل اندام و امیر ارسلان و ملکه فرخ لقا پدید آمده است. کتاب پهلوی شهرستانهای ایران بانی شهرستان آتورپاتکان (=اران، آگوانی یعنی سرزمین آتش) در سمت ولایت آتور پاتکان (محل نگهبانی آتشها یا سرزمین آتروپاتها) را تحت نام اران گشنسپ (فرمانروای شیروش) ذکر میکند که هم گویای اسامی و القاب زریادر زرتشت و هم برادر بزرگترش مگابرن ویشتاسپ است. این نام باید از ترجمهً نام ترکی ارانی امیر ارسلان عاید شده باشد. در روایت به بهرام و گل اندام، عنوان بهرام متعلق برادر بزرگتر است و عنوان حیدر (شیر درنده، یا "ای-در"= دانا ) متعلق به همان زریادر زرتشت می باشد که در سرزمین دور دست برای نجات برادر بزرگتر در بند خود می شتابد. در شاهنامه این موضوع به صورت داستان نجات بیژن از چاه دیار توران توسط رستم (پهلوان) بیان شده است. در واقع این دو برادر در حکومت عاجل سر کار آمده بر اساس شایعه خبر مرگ کمبوجیه بر مصر شریک بوده اند و به نیابت از بردیه ثقیل الجثه بر امپراطوری هخامنشی حکومت نموده اند. برادرش مگابرن ویشتاسپ حاکم گرگان بعد از ترور سپیتاک/زریادر (زریر- زرتشت- گائوماته) نبرد سختی با حاکم همنامش در پارت یعنی ویشتاسپ هخامنشی پدر داریوش نمود. در اوستای ارانی ده ده قورقود (=توتم بزکوهی؛ تورِ پدر) به درستی همسر آتوسا تحت عنوان چیچک بانو (گل اندام) همسر بامسی بئیرک (زرین و درخشان موی= زرتشت/زریادر/زئیری وئیری) یاد شده است. در اسطورهً کتایون و گشتاسپ نامهای بوراب آهنگر (=آهنگر)؛ هیشوی (هشیار)، الماس خان خان خزر، فاسقون (شریران)، سقیلا (قلعه سنگی، یا منسوب به فرد ثقیل الجثه= بردیه)، میرین (سرور نیک)، اهرن (بدکردار) و فرمانروای اساطیری-تاریخی روم (منظور جولیوس سزار) در داستان امیر ارسلان رومی پسر ملکشاه با خواجه کاووس؛ امیر هوشنگ، الماس خان؛ فولاد زره دیو، قلعه سنگباران، شمس وزیر و قمر وزیر و پطرس سزار روم (= جولیوس سزار) مطابقت می نمایند. حتی نام ملکشاه را در این باب می توان به صورت ملاخ شاه (شاه انگور و می در زبان آذری/ترکی ارانی) شمرد چه می دانیم که سپیتمه جمشید در اساطیر ایرانی با جام می و شراب انگور (هوم= می خوب) خود معروف بوده است.لابد عنوان اوستایی مگابرن ویشتاسپ (گشتاسپ کیانی) یعنی اراستی (مسلح به "شمشیر= سلم") از ترجمه نام مگا- برن به دارندهً شمشیر بُّرا بر خاسته است. این نام به ظاهرمی توانست همچنین به ببر بزرگ و مغ گوش بریده ترجمه گردد. لابد از روی همین وجه اشتقاق عامیانه دومی است که هرودوت میگوید سمردیس (گائوماته بردیه/سپیتاک زرتشت و یا برادر وی) گوش نداشت (ما- گوش).
داستان گشتاسپ و کتایون: گشتاسپ فرزند لهراسپ (سپیتمه جمشید تیز اسب) و نبیرهً کیکاوس (نبیره خشثریتی پادشاه ماد، در واقع منظور از احفاد وی از دختر آستیاگ) که چون پدر به تخت پادشاهی نشست به پدر بی اعتنایی میکرد.
که گشتاسپ را سر پر از باده بود
وزان کار، لهراسپ ناشاد بود
گشتاسپ روزی مست در بزم پدر حاضر شد و از پدر خواست تا تاج و تخت شاهی به وی دهد. اما لهراسپ این در خواست وی را نپذیرفت و گشتاسپ با سیصد سوار رهسپار هند شد که شاه آن سرزمین او را بدانجا دعوت کرده بود. لهراسپ زریر را به دنبال وی فرستاد؛ اما گشتاسپ شرط بازگشت خود را دستیابی به تاج ایران دانست. ولی در نتیجه اصرار زریر (زریادر) به ایران باز آمد و لهراسپ او را گفت:
ز شاهی مرا نام تاجست و تخت ترا مهر و فرمان و پیمان و بخت
اما گشتاسپ بدین بخشش پدر خوشنود نبود و می اندیشید که پدرش با کاوُسیان (خاندان پادشاهان ماد) بیشتر از او مهر می ورزد. بنابراین بار دیگر از نزد پدر گریخت و این بار به روم رفت (منظور محل فرمانروای وی در نیمه شرقی فلات آناتولی در عهد پدر و پدر بزرگ مادریش آستیاگ است) رفت و در آنجا خود را مردی دبیر معرفی کرد و به پایتخت روم شتافت. اما او را به دبیری قیصر نپذیرفتند زیرا که می اندیشیدند.
کزین، کلک پولاد گریان شود همان روی قرطاس بریان شود
گشتاسپ که همه نقدینهً خودد را در باخته بود به ساربانی و چوپانی تن در داد ولی کاری به وی ندادند تا سر انجام به نزد آهنگری بوراب نام رفت تا در کارگاه او کار کند ولی چون اولین پتک را بر سندان کوبید از نیروی او سندان و پتک هر دو شکست و "بوراب" او را جواب کرد و گشتاسپ ناچار به روستایی رفت و مهتر ده که مردی فریدون نژاد (=هخامنشی) بود؛ او را پناه داد و گرامی داشت. تا آنکه قیصر به شیوهً دیرین خود در جستجوی شوهری برای دختر خویش بر آمد. چون در آن روزگار قیصر روم سه دختر ماهروی و شایسته داشت و آیین آنجا چنین بود که چون شاهزاده خانمی به سن زناشویی می رسید قیصر، بزرگان و نامداران کشور را به کاخ فرا می خواند و انجمنی می آراست و دختر، شوی دلخواه خود را از میان آن بزرگان برمی گزید. دختر بزرگ شبی در خواب خود جوان بیگانه ای را دیده بود که با قدی چون سرو و رویی چون ماه در انجمن نشسته و خودش دست گل را به او می پذیرد و کتایون همان زمان دل به آن جوان رویایی سپرده بود.
از آن سو قیصر انجمنی برپا کرد تا کتایون شوی دلخواه خود را از آنجا برگزیند و همه نامداران و بزرگان را در کاخ گرد آورد. آن پریچهر گل به دست همراه با ندیمه هایش در آن انجمن گشت و یک یک آن بزرگان نگاه کرد. ولی هیچ کدام را نپسندید و غمگین و گریان به سراپرده خود بازگشت. قیصر بار دیگر ضیافتی بزرگتر آراست و همگان را از مهتر و کهتر به کاخ فراخواند تا مگر کتایون جفت شایسته ای برای خود بیابد. از سوی دیگر آن کدخدای خردمند نیز به گشتاسپ گفت تا از این گوشه نشینی دست بردارد و در آن انجمن شرکت جوید تا مگر زمانی سرش گرم و دلش شاد شود. گشتاسپ نیز پذیرفت و به کاخ رفت و در کناری نشست. کتایون با ندیمه هایش وارد انجمن شد و به هر سو نگریست و ناگهان چشمش به گشتاسپ افتاد و آن را که به خواب دیده بود به بیداری یافت و بی درنگ او را به شوهری برگزید. قیصر از این گزینش سخت به خشم آمد و بر خروشید که چنین «داماد بیگانه و بی اصل و نسبی مایه ننگ و سرافکندگی من است.» اما بزرگان او را پند دادند و گفتند این آیین نیاکان است و سرپیچی از آن خوش یمن نیست.
دادن قیصر کتایون را به گشتاسپ:
قیصر ناگزیر برای پیروی از آئین دیرین دختر را به گشتاسپ داد ولی بدون آنکه چیزی به کتایون دهد هر دو را از درگاه خود راند و گشتاسپ که شگفت زده برجای مانده بود به کتایون گفت:«ای پرورده به ناز، چرا از میان این همه بزرگ و نامدار غریبی را به شوهری برگزیدی که از مال دنیا هیچ ندارد و نزد پدرت آبرویی کسب نمی کند.» ولی کتایون خرسند از یافتن شوهر دلخواهش به آسانی از تاج و گنج چشم پوشید و همراه شوی جوان به خانه ای که آن دهقان مهربان روستا برایشان فراهک کرده بود رفت و یکی از گوهرهای گرانمایه ای را که نزد خود داشت فروخت و با پول آن آنچه بایسته بود خریدند و تدبیر زندگی کردند و به شادمانی زیستند. گشتاسپ روزها به نخجیر می رفت و از این راه روزگار می گذراند و روزی از روزها که به شکار می رفت به هیشوی کشتی بان برخورد و با او دوستی آغاز کرد و چنان شد که هر روزه بخشی از نخجیر را به هیشوی می داد و بقیه را به خانه آن دهقان می برد و به این ترتیب همگی زندگی آرامی را طی می کردند.
خواستن میرین دختر دوم قیصر روم را:
در روم جوان سرفرازی بود بنام میرین که نژاد از سلم داشت و شمشیر سلم نیز نزد او بود. میرین خواستار دختر دوم قیصر بود ولی قیصر که از کتایون و شوی برگزیده او در خشم بود پیمان کرد که دختر دوم خود را فقط به دلاوری خواهد داد که گرگ بیشه فاسقون را که تنی چون اژدها و نیشی چون گراز داشت بکشد و از بین ببرد. میرین تجربه جنگ با گرگ را نداشت و از این رو بسیار غمگین و اندیشناک شد. نوشته آورد و در طالع و اختر خویش نگریست و در آنجا چنین دید که در فلان روزگار جوانی از ایران به روم خواهد آمد و دو کار بزرگ انجام خواهد داد. نخست آنکه داماد قیصر خواهد شد، دیگر آنکه دو جانور وحشی را که همگان از آنها به عذاب هستند خواهد کشت. چون میرین از کار کتایون آگاه بود دانست که آن جوان کسی جز گشتاسپ نمی تواند باشد. پس به دیدار هیشوی شتافت و داستان خود را به او باز گفت و از هیشو خواست تا به گشتاسپ بگوید که آن گرگ را برای وی بکشد. در همان هنگام گشتاسپ از نخجیر بازگشت و به دیدن هیشوی آمد و داستان خواستگاری میرین و پیمان قیصر را شنید و گفت این چگونه جانوری است که همه دلاوران و بزرگان روم از او در هراسند و هیشوی میرین تعریف کردند که:«این نره گرگی است پیر که بلندیش به اندازه یک شتر و دو دندانش به بزرگی دندان فیل و چشمانش به سرخی آتش است و به هنگام خشم شاخهای چون آبنوسش از شکم دو اسب می گذرد و هر که تاکنون برای کشتن او رفته ناکام باز آمده».
گشتاسپ گفت:«شمشیر سلم و یک اسب تیز به من بدهید و آن گاه هنرم را ببینید.» میرین با شتاب به خانه رفت و با اسبی سیاه و شمشیر سلم و هدیه های بیشمار بازگشت و همه را نزد گشتاسپ نهاد ولی گشتاپ از آن میان تنها اسب و شمشیر را برداشت و باقی را به هیشوی بخشید و خود خفتان پوشید و سوار شد و به سوی بیشه تاخت.
کشتن گشتاسپ گرگ را:
هیشوی و میرین تا لب بیشه همراه گشتاسپ رفتند و جای گرگ را به او نشان دادند و نگران و ترسان بازگشتند. گشتاسپ شمشیر به دست وارد بیشه شد و نام یزدان را بر زبان آورد و از او نیرو طلبید. گرگ در این هنگام با دیدن پهلوان غرشی کرد و زمین را به چنگ درید. گشتاسپ کمان را به زه کرد و آنچه می توانست بر او تیر بارید، جانور تیر خورده و خشمگین به اسب گشتاسپ یورش برد و با شاخهای نیرومندش شکم اسب را درید ولی مرد دلیر با شمشیر سلم چنان ضربه ای بر سر گرگ زد که او را از میان به دو نیم کرد و خود به نیایش کردگار ایستاد. آن گاه دندانهای گرگ را کند و شاد و پیروز نزد هیشوی و میرین بازگشت. آن دو از دیدن گشتاسپ شادمانیها کردند و میرین هدایای بیشماری به نزدش آورد که گشتاسپ تنها یک اسب از آن میان برگزید و نزد کتایون بازگشت ولی از ماجرای آن روز چیزی به او نگفت.
از آن سو میرین شاد و کامیاب نزد قیصر شتافت و به او مژده داد که گرگ بیشه فاسقون را با خنجر به دو نیم کرده است. قیصر بسیار شادمان شد و دستور داد تا چندین گاو و گردون ببرند و گرگ را که به کوهی شکافته از میان، می ماند بردارند و از بیشه بیرون بکشند و به پیروزی میرین بزمی آراست و از شادمانی دست زد و همانجا اسقف را پیش خواند و دختر را به میرین سپرد و او را به دامادی سرافراز کرد.
به زنی خواستن اهرن دختر سوم قیصر را:
خواستار دختر سوم قیصر، جوانی به نام اهرن از پهلوانان و بزرگ زادگان روم بود که قیصر به او گفته بود:«من دیگر به رسم نیاکان دختر به شوی نخواهم داد. پیمان آن است که نخست هنری بنمایی و آن گاه به خواستگاری دخترم بیایی. اگر بتوانی اژدهایی را که در کوه سقیلا زندگی می کند و بلای جان مردم این دیار شده، از میان برداری تو را به دامادی سرافراز می کنم.» اهرن با سری پر اندیشه نزد میرین به چاره جویی رفت و از او در خلوت راهنمایی خواست. میرین پس از آنکه او را سوگند داد راز گشتن گرگ بدست گشتاسپ را برای او بازگشود و آن گاه نامه ای به هیشوی نوشت تا تدبیری بیندیشد و اهرن را به کام دل خود برساند. هیشوی با مهربانی او را پذیرفت و نزد خود نگه داشت تا گشتاسپ از نخجیر بازآمد و داستان خواستگاری اهرن و پیمان قیصر را به او باز گفت و از او خواهش کرد تا آن اژدهای غران را از میان بردارد. گشتاسپ پذیرفت و گفت:«برو نخجیر بلند بساز که بالایش چون پنجه باز باشد و بر سر هر دندانه آن نیزه ای از آهن آبدیده استوار کن و با یک اسب و برگستوان و یک گرز به اینجا بیاور تا من به فرمان یزدان آن اژدهای دمان را نگون از درخت بیاویزم.
کشتن گشتاسپ اژدها و دادن قیصر دختر خود را به اهرن:
اهرن با شتاب رفت و آنچه را گشتاسپ خواسته بود آماده کرد و آورد و هر سه سوار شدند و به سوی کوه سقیلا تاختند. هیشوی کوه را به گشتاسپ نشان داد و خود با اهرن بازگشت. گشتاسپ به کوه رفت و چنان نعره ای زد که اژدها به ستوه آمد و با دم آتشین خود او را به سوی خویش کشید. گشتاسپ نیز چون تگرگ بر سر او تیره بارید و آهسته آهسته به هیولا نزدیک شد و نام یزدان را بر زبان آورد و ناگهان خنجر را در دهان او فرو کرد و تیغ ها را بر کامش نشاند. زهر و خون اژدها از کوه سرازیر شد و جانور سست و بی رمق بر زمین افتاد و گشتاپ چنان با شمشیر بر سرش زد تا مغزش را بر سنگ ریخت و سپس دو دندان او را کند و سر و تن خود را شست و پیروز سپاسگزار از یزدان، نزد هیشوی و اهرن بازگشت. یاران بر او نماز بردند و او را ستودند. اهرن هدایای بسیار و اسبان آراسته به او پیشکش کرد ولی گشتاسپ جز یک اسب و یک کمان و چند تیر چیزی از آن میان برنداشت و شادان نزد کتایون بازگشت. اهرن نیز اژدها را با چندین گاو و گردون از کوه پایین کشید و خود سرافراز در پیشاپیش گردون به قصر قیصر آمد. مردم در سر راه او گرد می آمدند و
هر آنکس که آن زخم شمشیر دید
خروشیدن گاو گردون شنید
همی گفت کاین زخم اهرمنست
نه شمشیر و نه نخجیر اهرن است
قیصر با شادی به پیشبازش آمد و به افتخار پیروزی او جشنی آراست و اسقف را به قصر خواند و دختر را به اهرن داد.
هنر نمودن گشتاسپ در میدان:
قیصر از اینکه دو داماد پهلوان نصیبش شده، از شادمانی سر بر آسمان می سایید و پیروزی آن دو را به آگاهی همه نامداران می رساند تا آنکه روزی در برابر ایوانش میدانی آراست و همه پهلوانان را به هنرنمائی در آن میدان فراخواند. دو داماد شاد قبل از همه شروع به هنرنمایی کردند و با هنر خود در چوگان و تیره و نیزه میدان قیصر را آراستند.
از آن سو کتایون نزد گشتاسپ آمد و گفت:«تا کی چنین اندوهگین به گوشه ای بنشینی و اندیشه کنی بلند شو و به میدان قصر به تماشای دو داماد پدرم برو و ببین این دو پهلوان که یکی گرگ را کشته و دیگری اژدها را، چه گردی برپا کرده اند» گشتاسپ گفت:«اگر تو چنین می خواهی من حرفی ندارم ولی اگر پدرت که مرا از شهر بیرون کرده در آنجایم ببیند چه خواهد گفت.» با این همه گشتاسپ زین بر اسب گذاشت و به میدان رفت و چندی آنجا به نظاره ایستاد و آن گاه گوی و چوگان خواست و وارد میدان شد. او چنان هنری در بازی نشان داد که پای دیگر یلان سست شد و هنگامی که نوبت تیرو کمان رسید باز همه از او در شگفت ماندند. قیصر به اطرافیان خود گفت:«او را نزد من آورید تا بدانم کیست و از کجا آمده که من تاکنون سوار سرفرازی چون او ندیده ام.» و چون او را نزد قیصر خواندند و قیصر از نام و نشانش پرسید گشتاسپ پاسخ داد:«من همان مرد بیگانه ای هستم که قیصر دخترش را به خاطر او از دیدگان راند و هیشوی شاهد است که آن گرگ بیشه و آن اژدها نیز به دست من کشته شده اند. هیشوی با شتاب به خانه رفت و دندانهای گرگ و اژدها را آورد و نزد قیصر گذاشت و قیصر تازه دانست که ستمی بر گشتاسپ و کتایون رفته است.
ز اهرن و میرن برآشفت و گفت
که هرگز نماند سخن در نهضت
و سوار بر اسب به پوزش نزد کتایون آمد و دختر فزارنه خود را دربر گرفت و از او و شویش دلجویی کرد و آنها را به قصر باز آورد و چهل خادم به خدمتشان گمارد.
قیصرپس از آنکه کتایون را برای گزینش شویی بدان سرافرازی چون او ندیده ام.» و چون او را نزد قیصر خواندند و قیصر از نام و نشانش پرسید گشتاسپ پاسخ داد:«من همان مرد بیگانه ای هستم که قیصر دخترش را به خاطر او از درگاه راند و هیشوی شاهد است که آن گرگ بیشه و آن اژدها نیز به دست من کشته شده اند. هیشوی با شتاب به خانه رفت و دندانهای گرگ و اژدها را آورد و نزد قیصر گذاشت و قیصر تازه داشت که ستمی بر گشتاسپ و کتایون رفته است.
ز اهرن و میرن برآشفت و گفت
که هرگز نماند سخن در نهضت
و سوار بر اسب به پوزش نزد کتایون آمد و دختر فرزانه خود را دربر گرفت و از او و شویش دلجویی کرد و آنها را به قصر باز آورد و چهل خادم به خدمتشان گمارد.
قیصر پس از آنکه کتایون را برای گزینش شویی بدان سرافرازی ستود، از او پرسید که آیا از نام و نژاد شویش آگاهی دارد؟ و کتایون پاسخ داد:«بی گمان او از خاندان بزرگی است ولی تاکنون رازش را بر من نگشوده. من تنها می دانم که او نزد خود را فرخزاد می نامد و بیش از این چیزی به من نگفته.» قیصر گنج و انگشتر به گشتاسپ بخشید و تاج و پر گهر بر سرش نهاد و به همه فرمان داد تا از فرخزاد فرمان ببرند.
نامه قیصر بر الیاس و باژخواستن از او:
سرزمین خزر همسایه روم بود و قیصر نامه ای به الیاس پادشاه آنجا نوشت و از او تقاضای باژ کرد و پیام داد که:«اگر باژ و ساو مرا نپذیری و گرو گان به روم نفرستی، بدان که عمرت به سر آمده و خاک خزر زیر پای فرخزاد زیر و زبر خواهد شد.» الیاس در پاسخ نوشت که:«اگر به این یک تن سوار می نازید، من آماده نبردم و باژ به روم نخواهم داد که اگر کوه آهن هم باشد تنها یک تن است.»
اهرن و میرین که از پیام الیاس آگاهی یافتند به قیصر گفتند:«بهوش باش. الیاس، گرگ و اژدها نیست که با زهر و شمشیر کشته شود بهتر است از جنگ با او بپرهیزی و از در آشتی درآیی.» قیصر از سخنان آنان پژمرده و نومید شد و به فرخزاد گفت:«اگر تو نیز تاب جنگ با الیاس را نداری زودتر بگو تا او را با گنج و خواسته و با زبان چرب از روم برگردانیم.» اما گشتاسپ که او را فرخزاد می نامیدند پاسخ داد که: «من از او باکی ندارم ولی پای میرین و اهرن نباید به میدان نبرد برسد که از آنها همه گونه کژی برمی آید.
بنیروی پیروزگر یک خدای
چو من اندر آیم به میدان ز جای
نه الیاس مانند نه با او سپاه
نه چندان بزرگی نه تخت و کلاه
پس آتش جنگ افروخته شد و دو لشکر به هامون آمدند. الیاس از دیدن یال و کوپال فرخزاد به شگفت آمد و غریب سواری نزدش فرستاد و به او پیام داد که:«اگر نزد ما آیی و یار و مهتر ما باشی گنج بی رنج یا بی و بهره بسیار.» ولی فرخزاد پاسخ داد که
نو کردی بر این داوری دست پیش
کنون بازگشتی زگفتار خویش
اکنون گفتار به کار نمی آید و باید آماده رزم شوی.
رزم گشتاسپ با الیاس:
چون خورشید برآمد، دو سپاه آراسته در برابر یکدیگر صف کشیدند و آوای بوق و کوس برخاست و چکاچاک شمشیرها گوش فلک را کر کرد و جوی خون از هر طرف جاری شد. گشتاسپ اسب خود را تازاند و پیش الیاس آمد و او را به نبرد خواند و هر دو سوار اسب را برانگیختند. نخست الیاس بر فرخزاد تیر بارید تا او را از میدان بدر کند ولی گشتاسپ نیزه اش را بر کشید و با چنان نیرویی بر جوشن الیاس زد که او را از اسب برزمین افکند؛ دستش را بست و کشان کشان نزد قیصر برد و آن گاه با لشکر بر سپاه دشمن تاخت و بسیاری از آنها را کشت و بقیه را به اسیری گرفت. همگان را شگفت زده بر جای گذاشت و سپس پیروز گردن افراشته نزد قیصر بازگشت. قیصر با شادی به پیشبازش شتافت و بر سر و چشمش بوسه زد و دستور داد تا همه روم را آذین بستند و آن پیروزی بزرگ را جشن گرفتند.
باژ خواستن قیصر از لهراسپ:
چندی گذشت تا آنکه قیصر که از پیروزی بر الیاس مغرور شده بود به این فکر افتاد که از لهراسپ نیز باژ بخواهد پس قالوس را که مردی خردمند بود با پیام نزد لهراسپ به ایران فرستاد تا به او بگوید که:«تاج و تخت تو به این پیمان بر سر جای خواهد ماند که فرمان مرا گردن نهی و باژ مرا بپذیری و گرنه سپاهی گران به سپهداری فرخزاد به سویت خواهم فرستاد تا بر و بومتان را ویران و آن را با خاک یکسان کند. «لهراسپ فرستاده را پذیرفت و چون از پیام قیصر آگاهی یافت از گستاخی او برآشفت اما خشم خود را آشکار نکرد و قالوس را چنان به نرمی نواخت و برایش بزم آراست که گویی پیام آور روم نبوده است. آن گاه در خلوت از او پرسید که قیصر به دلگرمی کدام پشتیبان از همه باژ می خواهد و رزم می جوید؟ او که بیش از این چنین توانایی نداشت. راهنمایش در این نامجویی کیست؟
قالوس که سپاسگزار نوازش و پذیرایی گرم لهراسپ بود گفت: سوار دلیر و شیر گیری نزد قیصر آمده که در پهلوانی و دلاوری افسانه گشته و همه از هنرش در رزم و شکار در شگفت اند قیصر او را به دامادی خود سرافراز کرده و سخت گرامیش می دارد.»
لهراسپ پرسید:«بگو بدانم چهره این دلاور به چه کسی مانند است.» و قالوس پاسخ داد که:«قد و بالا و چهره او با زریر چون سیبی است که به دو نیم شده باشد.» و لهراسپ دانست که آن دلاور کسی جز فرزندش گشتاسپ نیست. پس قالوس را با هدایای فراوان بازگرداند و به قیصر پیام داد که:«من آماده نبردم.»
بردن زریر پیغام لهراسپ به قیصر:
لهراسپ مدتی به فکر فرو رفت و سپس زریر را فراخواند و گفت:«بی گمان این فرخزاد روم همان برادرت گشتاسپ است و اگر درنگ کنیم کار تباه خواهد شد و او همراه رومیان به جنگ ما خواهد آمد. پس تو با شتاب تاج شاهی و درفش کاویانی و زرینه کفش را بردار و به نزدش برو و به او بگو که من پادشاهی را به او می سپارم.» زریر نیز با سپاهی آراسته و لشکری گزیده با نوادگان کاوس و گودرز و بهرام و ریونیز از خاندان و دو نواده گیو رو به سوی روم نهاد و در مرز حلب سپاه را به بهرام سپرد و خود به صورت پیکی به درگاه قیصر شتافت. در بارگاه قیصر دو برادر یکدیگر را دیدند و شناختند اما هیچ آشکار نکردند. زریر نزد قیصر رفت و گفت:«این فرخزادی که چنین به او می نازی یکی از بندگان ماست که از درگاه شاه گریخته و نزد شما پایگاه یافته.» و آن گاه پیام لهراسپ را چنین به قیصر داد:«نه ایران خزر است و نه من الیاس که تو سر از آیین دیرین بپیچی و از من باژ بخواهی پس آماده نبرد باش.» قیصر نیز پاسخ داد:«من هر زمان آماده رزمم، باز گرد و جامه نبرد بساز.»
باز رفتن گشتاسپ با زریر به ایران و دادن لهراسپ تخت ایران او را:
روز دیگر. گشتاسپ به قیصر گفت من پیش از این در دربار شاه بوده ام و آنان همه مرا می شناسند و از هنرهای من آگاهی دارند. بهتر است من به آنجا بروم و گفتنی ها را با آنها بگویم.
همان به که من سوی ایشان شوم
بگویم همی گفته ها بشنوم
برآرم از ایشان همه کام تو
درخشان کنم در جهان نام تو
قیصر نیز پذیرفت، گشتاسپ سوار شد و به تنهایی به سپاه ایران آمد. لشکریان ایران چون فرزند سرفراز لهراسپ را دیدند پیاده به پیشبازش شتافتند و بر او نماز بردند. زریر پیش آمد و دو برادر یکدیگر را تنگ در آغوش گرفتند و زریر به برادر گفت:«پدرمان سخت پیر و خسته پیر و خسته شده است و توان پادشاهی ندارد. او می خواهد که پس از این تو پادشاه ایران باشی و این تاج را نیز برای تو فرستاد.» و تاج م تخت و طوق و یاره را پیش آورد و گشتاسپ شادمان بر تخت شاهی نشست و تاج بر سر نهاد و همه بزرگان و نامداران و سران لشکر کمر بسته در کنار تختش در کنار تختش برپای ایستادند.
بشاهی بر او آفرین خواندند
ورا شهریار زمین خواندند
گشتاسپ سپس پیامی به قیصر فرستاد و گفت:«همه کارها چنان که خواست تو بود راست شده و زریر و سپاه آماده پیمانند و اگر زحمتی نیست و لشکر گاه ایرانیان بیا که زمانه به کام تو است.» قیصر نیز آن پیام را پذیرفت و رو به سوی لشکر گاه ایرانیان نهاد و چون به آنجا رسید گشتاسپ از تخت به پا خاست و او را دربر گرفت و قیصر نیز با شگفتی تمام گشتاسپ پوزش او را پذیرفت و او را کنار خود نشاند و به او گفت که شامگاهان کتایون را نزد وی روانه کند. قیصر نیز گنجها و نگین و طوق و دینار و دیبا بار شتران کرد و با غلامان بسیار همراه کتایون نزد گشتاسپ برد و شهریار جوان نیز باژ روم را به او بخشید و با کتایون و زریر و دیگر یلان رو به سوی ایران نهاد. قیصر دو منزل همراه آنان آمد و سپس به خواهش گشتاسپ بازگشت. در ایران لهراسپ و بزرگان به پیشباز گشتاسپ شتافتند و او چون پدر از اسب فرود آمد و زمین را بوسید و لهراسپ فرزند را دربر گرفت و نواخت و همه با هم سوی ایوان شاهی رفتند. در آنجا لهراسپ با دست خود تاج بر سر فرزند نهاد و او را به شاهی آفرین کرد و گشتاسپ با سپاس و ستایش به پدر گفت:
چو مهتر کنی من ترا کهترم
بکوشم که گرد ترا بسپرم
همه نیک بادا سرانجام تو
مبادا که باشیم بی نام تو
جمعه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۹
ریشهً مصری اسطورهً کیومرث و گاو اوکدات
نگارنده قبلاً با توجه به پیدایی مجسمه های گلی کوچک گیلگامش از نواحی شمال غرب ایران، به جستجوی ریشهً بابلی اسطوره کیومرث در مجاورت جنوب غربی این نواحی، در اسطورهً بابلی گیلگامش بر آمدم و این تأثیر را صرفاً در پلنگینه پوش بودن کیومرث و هیئت گاوتمثالی همزاد وی گاو اوکدات (گاو نخستین) دیدم. چون در اساطیر گیلگامش (پیرمرد هنوز جوان) و انکیدو (مخلوق خدای خرد انکی/ائا) دارای تنی نیمه انسانی و نیمه حیوانی توصیف میشوند. ولی گیلگامش پهلوانی بی باک و فعال ولی کیومرث (گیه مرتن= موجود جاندار لاغر مردنی) موجودی نحیف و سست و دارای خوابهای سالیانه کاملاً ناهمخوانی دارد. ولی در این مقابلهً آفرینش همزادان کیومرث و گاو نخستین با گیلگامش و انکیدو به موضوع هم رسیدن خدای خالق خرد و زمین بابلی انکی/ائا با اهورامزدا و در خود اسطورهً کیومرث وجود پوست پلنگ (حیوان توتمی پارسیان= به لغت سکایی یعنی مردم منسوب به پلنگ و ببر) را بسیار قابل یافتم. مسلماً آشنایی نزدیک ایرانیان با تمدن مصری توسط میتانیان (مادهای غربی؛ قوم پادشاهان پیشدادی) صورت گرفت که به صورت بازوی نظامی اسب سوار در اتحادیه قبایل هیکسوس (پادشاهان شبان) به مصر حمله بردند و آنجا 150سال در تصرف خود داشتند. ریشهً مصری بکر و بایر اسطوره کیومرث و گاو اوکدات وقتی بروز نمود که تمثال گاوی الههً آسمان شب مصری نوث (لیل، شب) و همسرش گب (لاغر مردنی؛ نحیف بنیه) ایزد زمین با توتم گاو را با توجه به معانی لفظی ایشان مورد بررسی قرار دادم. آشکار است اینهمانی اصل اینان در همان نخستین نگاه آشکار میگردد. می دانیم که مطابق روایات کتب پهلوی اهورامزدا، کیومرث درخشان و همزاد گاو تمثال وی یعنی گاو اوکدات را همزمان در دو سوی رود دائیتی (رود ارس) خلق می نماید. در مقابل در اساطیر مصری اینان خود از خدا-الهه های بزرگ مصری فرزندان ایزد شو (برخاستن؛ پیدایی) ایزد هوا و الهه تفنوت (فوت و تف) الههً خلأ آسمان به شمار رفته اند. نظر به اسامی زوج خدا-الهه انلیل (ایزد هوا- آسمان) و نین لیل (ملکه هوا- آسمان) پیوندی به نظر میرسد کلمه سامی لیل (شب) اساس این خدایان بابلی و خدایان مصری مذکور را به هم پیوند داده است. حتی پای اساس اسطوره عاشقانه معروف عرب یعنی لیلی و مجنون (در هیئت مکنون، یعنی پنهان داشته شده) به میان کشیده میشود. چون مطابق اسطورهً نوث (لیل) و گب (نزار) همنشین غاز: "گب به دست شو از نوت (نائوت؛ محتملاً ریشه کلمه نات=شب در زبانهای اروپایی)، خواهر-همسر خویش جدا شده بود و از آن زمان به بعد ، تسلی ناپذیر گشت و شبانه روز شکوایه هایش به گوش می رسید..." می دانیم در هندوستان نیز پریتوی (الههً زمین) و دیاووس (ایزد آسمان) – با جابجایی جنسیتی نسبت به معادلهای مصری شان- نماد ماده گاو و ورزاو ایزد و الههُ همزاد باروری و پدر و مادر خدایان و انسانها به شمار رفته اند.
معرفی نوت از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
تجسم مصری الههً آسمان نوت به شکل گاو نخستین
نوت (به انگلیسی : Nut) از ایزدان ۹ گانه مصر باستان (هلیوپولیتانها) میباشد. یونانیان او را گاه با رئا (به انگلیسی : Rhea) یکی میگرفتند. او ایزد بانوی آسمان بود، اما در این نکته بحث هست که در اعصار تاریخی برای او آیین ویژهای وجود داشتهاست یا نه. او خواهر همزاد گب بود و میپنداشتند که به رغم ارادهٔ راع، پنهانی با او ازدواج کرد. راع خشماگین به واسطهٔ شو این زوج را سرسختانه از هم جدا کرد و آن گاه فرمان داد که نوت نباید در هیچ ماهی از سال فرزندی به دنیا آورد. بنا به گفته پلو تارک، توث بر او دل سوزاند و با ماه به نوعی بازی شطرنج پرداخت و در طول چند بازی توانست هفتاد و دومین بهر نور ماه را به چنگ آورد که از آن پنج روز نو پدید آمد. از ان جایی که این پنج روز افزوده، جزو گاه شمار رسمس سی صد و شصت روزهٔ مصر به شمار نمیرفت، نوت توانست به ترتیب پنج فرزند به دنیا آورد : آزیس، هارئریس (هوروس)، ست، ایزیس و نفتیس.[۱]
ظاهر نوت: ایزدبانوی آسمان اغلب به گونهٔ زنی با بدن کشیده نشان داده میشود که با نوک پاها و سرانگشتان زمین را لمس میکند، در حالی که شکم ستاره گونش به وسیلهٔ شو بالا نگه داشته شده، طاق آسمان را تشکیل میدهد. او همچنین گاهی به پیکر ماده گاوی ظاهر میشود و در این شکل است که به فرمان نو، راع را در آسمان میزاید و پس از آن تصمیم به ترک اعمال شورش گرانهٔ خود میگیرد. ماده گاو وظیفه شناس، فرمان بردارانه بر پاهای خویش بلند میشود، آن گاه بلند تر و بلند تر میشود تا حالت گیجی به او دست میدهد. لازم بود برای هر یک از پاهایش ایزدی بگمارد تا آنها را مستحکم نگاه دارند. این پاها خود به چهار ستون آسمان مبدل شدند. با وجود این، شو شکم او را نگاه داشت، که بعدها به آسمان مبدل شد و راع، ستارگان و صورت فلکی را بر ان نصب کرد تا بر زمین بتابند.
نگاهبان مردگان: وقتی که نوت را به شکل چهرهای زنانه تصویر میکردند، اغلب گل دان مدوری بر سرش میگذاردند که معنی نگار نامش بود. او نگاه بان مردگان بود و بارها میبینیم که سرنوشت مردگان به دست اوست. بدن ستاره گونش درون تابوت سنگی (و زیر درپوش) طوری نقش گردیده که روی شخص مومیایی قرار میگیرد و نگاهی مادرانه بدو میدوزد.
نوت، ایزدبانوی آسمان، بر فرا زمین و همهٔ باشندگان آن تاقی حفاظتکننده بستهاست
گب (کیومرث، مجنون) با سمبل غاز نشسته بر سرش
.
معرفی نوت از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
تجسم مصری الههً آسمان نوت به شکل گاو نخستین
نوت (به انگلیسی : Nut) از ایزدان ۹ گانه مصر باستان (هلیوپولیتانها) میباشد. یونانیان او را گاه با رئا (به انگلیسی : Rhea) یکی میگرفتند. او ایزد بانوی آسمان بود، اما در این نکته بحث هست که در اعصار تاریخی برای او آیین ویژهای وجود داشتهاست یا نه. او خواهر همزاد گب بود و میپنداشتند که به رغم ارادهٔ راع، پنهانی با او ازدواج کرد. راع خشماگین به واسطهٔ شو این زوج را سرسختانه از هم جدا کرد و آن گاه فرمان داد که نوت نباید در هیچ ماهی از سال فرزندی به دنیا آورد. بنا به گفته پلو تارک، توث بر او دل سوزاند و با ماه به نوعی بازی شطرنج پرداخت و در طول چند بازی توانست هفتاد و دومین بهر نور ماه را به چنگ آورد که از آن پنج روز نو پدید آمد. از ان جایی که این پنج روز افزوده، جزو گاه شمار رسمس سی صد و شصت روزهٔ مصر به شمار نمیرفت، نوت توانست به ترتیب پنج فرزند به دنیا آورد : آزیس، هارئریس (هوروس)، ست، ایزیس و نفتیس.[۱]
ظاهر نوت: ایزدبانوی آسمان اغلب به گونهٔ زنی با بدن کشیده نشان داده میشود که با نوک پاها و سرانگشتان زمین را لمس میکند، در حالی که شکم ستاره گونش به وسیلهٔ شو بالا نگه داشته شده، طاق آسمان را تشکیل میدهد. او همچنین گاهی به پیکر ماده گاوی ظاهر میشود و در این شکل است که به فرمان نو، راع را در آسمان میزاید و پس از آن تصمیم به ترک اعمال شورش گرانهٔ خود میگیرد. ماده گاو وظیفه شناس، فرمان بردارانه بر پاهای خویش بلند میشود، آن گاه بلند تر و بلند تر میشود تا حالت گیجی به او دست میدهد. لازم بود برای هر یک از پاهایش ایزدی بگمارد تا آنها را مستحکم نگاه دارند. این پاها خود به چهار ستون آسمان مبدل شدند. با وجود این، شو شکم او را نگاه داشت، که بعدها به آسمان مبدل شد و راع، ستارگان و صورت فلکی را بر ان نصب کرد تا بر زمین بتابند.
نگاهبان مردگان: وقتی که نوت را به شکل چهرهای زنانه تصویر میکردند، اغلب گل دان مدوری بر سرش میگذاردند که معنی نگار نامش بود. او نگاه بان مردگان بود و بارها میبینیم که سرنوشت مردگان به دست اوست. بدن ستاره گونش درون تابوت سنگی (و زیر درپوش) طوری نقش گردیده که روی شخص مومیایی قرار میگیرد و نگاهی مادرانه بدو میدوزد.
نوت، ایزدبانوی آسمان، بر فرا زمین و همهٔ باشندگان آن تاقی حفاظتکننده بستهاست
گب (کیومرث، مجنون) با سمبل غاز نشسته بر سرش
.
پنجشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۹
ریشه نام جندی شاپور
جندی شاپور: اشتقاق نام جندی شاپور از جنتا شاپیرتا آرامی یعنی باغ بهشتی به سوی یقین می رود چون نامهای بیت بلابا (محل پر آب)، بیت بیل (محل آبیاری شده) و بیت لاپات (لا-پات)، به جایگزینی از بیت ناپات (محل گیاهان) یا لا- آو- پات (محل میان منطقه آبیاری شده) درستی این وجه اشتقاق را تأیید می کنند.
یکشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۹
تحقیقی در باب نام و نشان چرکس ، لزکی و آبخاز
نام چرکس را در زبان بومیان قفقاز غربی به معنی مردم کوهستانی گرفته اند. این نام به صورت گئیرکاس یا کئیر کاس در زبان اوستایی نیز به همین مفهوم یا به مفهوم پرستندگان بزکوهستانی (قوچ وحشی) است. نام سرزمین کنونی ایشان در قفقاز یعنی آدیغه را نیز به معنی منسوب سرزمین بلند آورده اند که نشانگر کوهستانی و چراگاهی بودن نام کهن آنجا یا پرستش توتم قوچ وحشی از سوی ایشان است. نامی هم که استرابون به صورت کرکت برای چرکسها آورده در زبانهای ایرانی به همین حیوان توتمی کوهستانی و یا سرزمین چراگاهی است. باز نام گروه بزرگ ایشان کابارد در زبان ترکی به همین معنی مردم ارتفاعات هستند. ایشان اما واژه چر بدین هیئت خود در زبان اوستایی اشاره به چراگاه و چرنده و در زبان ترکی اشاره به سرباز جنگجو یا قوچ وحشی دارد که هر دو مورد مفهوم قابل تعمقی را همراه دارند. چون اولی متناسب با شرایط اقلیمی و طبیعی سرزمین چرکسها در قفقاز و مفهوم دومی و حتی اولی هم یاد آور عنوان مردم کوزاک (قوچاق، جنگی) است که نام چرکسها با این نام قرین است. حال باید دید که در این باب چگونه اصل فرع را از هم جدا کرد. خانم هموطنی به نام نسرین در وبلاگ خود مراقی ها (یا مراغی های قزوین) را از تبار چرکسها سنجیده و مقایسه نموده است. اگر این نظر درست باشد در این صورت کلمه چراگاه معادل مراغی (مرغزاری و چراگاهی) از این میان اساسی تر است. گرچه این مفهوم خود مترادف و همنشین نام کوهستانهای چراگاهی است. ایشان به نقل از دهخدا از طبقه پشه ای (لابد از ریشه پاشایی و پادشاهی) و وورق (جنگجو، قوچاق؛ کوزاک)؛ آزادلی (آزادشدگان) در میان ایشان یاد کرده و می افزاید که "مراغیان الموت دارای دو شاخصه مهم هستند: ۱-اعتقاد به تناسخ و بازگشت ارواح در قالبهای جسمی متناسب.۲- احساس شدید به پاک نگهداشتن آب و محیط زندگی و حتی المقدور زیستن درکنار رودخانه ها.عارف قزوینی شاعر دوران مشروطیت از مراقی ها بوده است." پایه استدلال سخن وی بر این مبنااست که مراقیان/ مراغیان کسانی را که به کیش و آیین آنها نباشند پشه ای گویند که این نام طبقه بالادست حکومتی در نزد چرکسها است. نظر این بانو درست می نماید چون وجه اشتراک تاریخی قومی بین ما مراغه ای ها و مراغیان قزوین جز در تشابهه اسمی وجود ندارد و این خود منشأ غیر مراغه ای ولی به اعتباری مترادف مراغه ای بودن ایشان را متضمن است. اگر ایشان از مراغیان قدیم بودند باید سنن نیرومندی از زرتشتی گری را در فرهنگ خود به میراث می داشتند که عملاً چنین نیست. نام ایشان به احتمال قریب به یقین از نام گروه اجتماعی جنگجویان وروق گرجی (علی القاعده همان موروقها، موروقی ها، مراقی ها) اخذ شده است. در مورد مهاجرت داده شدن چرکس به سمت شرق آذربایجان و سایر نقاط ایران در نوشته علی پور صفر قصابینژاد می خوانیم: "چرکس ها و مشایخ صفوی:در نیمه دوم قرن نهم، بارها به جنگ با چركسها پرداختند و هزاران برده چركسی را با خود به اردبیل آوردند (فضلاللّه بن روزبهان، ص 268ـ270؛ باربارو، ص 99؛ سفرنامه بازرگان ونیزی در ایران ، ص 401). غلامان و كنیزان چركس مورد توجه شاهان صفوی بودند. مادر پری خان خانم (دختر شاه طهماسب اول) و مادر شاه سلیمان اول از كنیزان چركس بودند (كمپفر، ص 25ـ26، 55، 61؛ تتوی و همكاران، ص700؛ دالساندری ، ص 441). جنگ با چركسها در اواسط سلطنت شاه طهماسب اول، بار دیگر صورت گرفت (نویدی، ص 96؛ باكیخانوف، ص 96). چركس ها در رقابت خونین طرفداران حیدر میرزا و اسماعیل میرزا (پسران شاه طهماسب اول) و قتل حیدر میرزا نقش اساسی داشتند (اسكندر منشی، ج 1، ص 208ـ209؛ روملو، ج 3، ص 1507). بعضی از غلامان چركس، نظیر فرهاد بیگ چركس و بهبودخان چركس، صاحب مقامات عالی شدند (اسكندر منشی، ج 2، ص 967 ،789، 955).غلامان چركس یكی از گروههای اصلی ارتش شاه عباس اول و جانشینان او بودند .تعداد غلامان مملوک، اعم از چركس و گرجی و ارمنی، در دوره شاه سلیمان اول بین پانزده تا هجده هزار نفر و شمار چركسها و گرجیان و داغستانیهای اصفهان در همان زمان حدود سی هزار نفر بود (دلاواله ، ص 344ـ346؛ كمپفر، ص 89، 197). در عصر صفوی، صدها خانوار چركس در بلوك دِزْكرد فارس اسكان یافتند. روستای چركس در بلوك دِزكرد فارس یادگار همین مردم است (فسائی، ج 2، ص 1318، 1618؛ دومورینی، ص 56).
گروهی از چركسها در محله ماهنو و اطراف بقعه مقام حسین در شوشتر سكونت داشتند. حكومت شوشتر در سالهای سلطنت شاه صفی (حك: 1038ـ1052)، مدتی در اختیار شبلی سلطان چركس و خاندان او بود (جزایری، ص 21، 46ـ47). "
در شبکه اطلاع رسانی استان قزوین در باب مراغیان می خوانیم به توتم بزکوهی قفقازی ایشان بر خورد می کنیم که به صورت کله بزی (بز کوهی سروران) بر جای مانده است: "مراغی ها یا کلهبزىها: در استان قزوین، و به ویژه در منطقهٔ رودبار، گروهى مشهور به «مراغی» یا «کلهبزی» نیز زندگى مىکنند که گویش، نوع پوشش، آداب و رسوم و وابستگى قومى آنان بسیار جالبتوجه و درخور توجه ویژه است. در زیر به خصوصیات این گروه اجتماعى به اجمال اشاره مىکنیم:
دربارهٔ اصل و تبار این گروه، تاکنون هیچگونه تحقیق و بررسى علمى صورت نگرفته است. پژوهشهاى پراکندهاى که دربارهٔ این قوم انجام شدهاند همگى بر آناند که این مردم پس از فتح مراغه به دست سپاهیان اسلام در ۱۲۰۰ سال پیش، مراغه را رها کرده و به این منطقه مهاجرت کردهاند و به همین دلیل نیز به مراغىها معروف هستند. این گروه، خارج از مناسبات قومى خود، به «پشهای» نیز معروف هستند که وجه تسمیهٔ آن نیز مشخص نیست. این گروه بیشتر در منطقهٔ رودبار الموت اسکان دارند و بیشتر به کار کشاورزى مىپردازند. اما در مورد وجه تسمیهٔ «کلهبزىها» روایت است که گویا وقتى یکى از بزرگان مراغىها به ناحیهٔ رودبار سفر مىکند و ریش سفیدانِ مراغى با یک کل بز به پیشواز او مىروند، آن شخص به همراهان خود مىگوید : «کلبزىها آمدند.» از آن تاریخ به بعد، مراغىها به کلهبزىها نیز معروف شدهاند. در چند روستای بخش « رودبار الموت » و« رودبار شهرستان » مردمانی با زبان و اعتقادات خاص زندگی می کنند . گفته میشود آنها مهاجرانی هستند که از منطقه « مراغه » به این مکان کوچ کرده اند..
در مجموع بیشتر دلایل در باب وجه اشتقاق نام چرکس دال بر آن است که ایشان نیز نظیر سکاها و چچن ها و اینگوشهای قفقاز به نام توتم بزکوهی شان نامگذاری شده بوده اند. جالب است که نام بومیان دیرین آذربایجان یعنی گوتیان را نیز در وجه اشتقاق گو- تی(کوهی) می توان به معنی دارندگان توتم بزکوهی گرفت. نگارنده قبلاً این نام را غالباً با توجه به معنی اسلاوی و مازندرانی کوتی آن به معنی سگپرست گرفته ام و حال از این با توجه به سنت کهن فراگیر بزکوهی پرستی مردمان قفقازی کفه سنگین را به نفع توتم بزکوهی می بینم.
در مورد لزکی ها برپایه نام توتم کهن ایشان می توان به واژهً لزگی لاز-گی (لاز-گی-ایل، عقاب سفید دریایی سفید سر) توجه نمود چه در درفش ملی ایشان تصویر همین پرنده عقاب دریایی نقش بسته است. بر این اساس به نظر میرسد سرزمینی نه چندان بزرگ و معتبری که در قرون وسطی به نام لاچین (به ترکی یعنی سرزمین شاهین وعقاب) در جوار ایران نام برده شده همین سرزمین لزگیها در قفقاز بوده است. حتی می توان نام ریشه نام مردم قفقاز تبار لاز در غرب قفقاز را بر این پایه از ریشه همین ریشه لاز (مردم دریایی یا عقاب دریایی) به معنی مردم دریانورد گرفت. چون منابع کهن لازها هار متصف نموده اند به اینکه "ایشان در دریانوردی مهارتی تام دارند". گرچه در وجه غالب معنی نام لاز همان معنی چچنی آن یعنی مترادف با گرجستان و کلخید به معنی مردم شخم زن و کشاورز است.
بر این اساس مقابله نام لزگی با لولوبی یعنی نام بومیان کهن آذربایجان در این مسیر به بیراهه رفتن است. چه معنی کلمه فارسی لاغ (علی القاعده صورتی از کلمه لاو، به معنی گیسوی بافته؛) نام مردم لولوبی را گیسو بافتگان نشان میدهد. می دانیم که در لوح نارام سین لولوبیان بومیان دیرین آذربایجان با گیسوهای بافته نشان داده شده اند. از سوی دیگر میدانیم توتم اعقاب ایشان تات (کاتوزی، کادوسی یعنی پرستندگان سگ نر ونیرومند) سگ بوده است. اما در زبان چچنی قفقاز واژه لیچگاه به معنی مخفی و پوشیده و سری برای نام لولوبیان مناسب می افتد. اگر فعل فارسی لو دادن (افشاء راز کسی کردن) و لولو (موجود کوهستانی مرموز و ترسناک) و یا به عبارت بهتر هر سه مفهوم را توأم با هم اساس بگیریم، در این صورت به نام بومیان دیرین لولوبی آذربایجان و اران عهد باستان می رسیم. شاید بر همین اساس باشد که در اساطیر کهن ایرانی نام همسر هوشنگ (دانا= ماد= بودها/بوذا) نیای اساطیری ایرانیان گوزگ (پنهان و مخفی و سّری) معرفی گردیده است. این بدان معنی است که گوتیان باستانی پرستندهً بزکوهی-سگ اساطیری بز شاخ زوج قبیلهً لولوبیان قفقازی تبار به شمار میرفته اند. شکل ترکیبی سگ- بزکوهی همین توتم این مردمان نشانگر آن است که حیوان توتمی لولوبیان سگ بوده است. اینکه مطابق خبر هرودوت و تصاویر کتیبه های آنوبانینی سلطان لولوبی و نارامسین البسه لولوبیان شبیه لباس سگپرستان کاسپی-کادوسی بوده است؛ به وضوح گویای سگپرستی همین مردم و هم تباری اینان با همدیگر است. لذا تاتها (اخلاف کادوسیان) هم از اعقاب همان بومیان لولوبیان قفقازی-زاگروسی تبار بوده اند که به تدریج ملیت ایرانی پذیرفته اند.
مورد سوم یعنی نام آبخاز با توجه به ریزشگاه معروف رود اتیگوری آنجا که بزرگترین سد قفقاز نیز بر روی آن احداث شده است و همچنین صور اسامی کهن آن از جمله آپسو (آب شیرین) و آباسگی (جریان سریع آب رودخانه) که در منابع کهن بدان استناد شده است؛ باید اشاره به همین رود ریزشگاهی و آبشاری اتیگوری آنجا در زبانهای ایرانی قدیم بوده باشد. یعنی در اساس این نام تأکید بر خیز برداشتن و سرعت سریع جریان آب رودخانه "اتیگوری (به ظاهر مرکب از ایتی= به ترکی یعنی سریع و کلمه کور یعنی رودخانه) است.
عنایت الله رضا در دایرة المعارف بزرگ اسلامی (دبا) چنین معلوماتی را از نام و نشان آبخاز در اختیار ما میگذارد:
ابخاز، جلد: 2،شماره مقاله: 609: اَبْخاز، یا ابخازیه، سرزمینی در شمال غرب قفقاز و کرانۀ شرقی دریای سیاه که نام کنونی آن جمهوری شوروی سوسیالیستی خودمختار ابخاز است و 600‘8 (آکینر، 222) یا 700‘8 کم 2 («مردم قفقاز» ، II/373) وسعت و 000‘521 نفر جمعیت (آمار 1984م) دارد که در هر کم 2 حدود 60 نفر زندگی میکنند. این جمهوری بخشی از جمهوری شوروی سوسیالیستی گرجستان و شامل مناطقی از ارتفاعات رشتهکوههای قفقاز تا کرانۀ دریای سیاه است که از ناحیۀ گاگرا در شمال تا مصب رود اینگوری در جنوب، امتداد دارد. مرکز این جمهوری شهر سوخوم (بنابر گویش محلی: سوخومی) است که در کنار دریای سیاه واقع شده است و 000‘124 نفر جمعیت (آمار 1984م) دارد (آکینر، همانجا). نام ابخاز در زبان محلی و زبان روسی به صورت ابخازیا (همو، 221؛ «مردم قفقاز»، همانجا) و در متون فارسی و عربی به صورت ابخازیه آمده است. گاه این نام را ابخازستان نیز نوشتهاند . (TA, I/74) ساکنان شبه جزیرۀ آناتولی قوم ابخاز را آبازا مینامیدند (همان، I/14). در مآخذ آشوری و دیگر مآخذ عهد باستان از جمله مآخذ یونانی از نیاکان مردم ابخازیه که در سواحل دریای سیاهِ قفقاز سکنی داشتند، یاد شده است که خود را آپسوا مینامیدند. در نوشتههای مورخان باستان از جمله آریان و پلینیوس نام ابخاز به صورت آباسکوی و اباسگی آمده است (بارتولد، II(1)/861). ابخاز در نوشتههای پروکوپیوس مورخ سدۀ 6 م به صورت اباسگی ذکر شده است (II/533). این نام در تألیفات مورخان و جغرافینویسان سدههای نخست اسلامی به چند صورت آمده است: ابن خردادبه، (ص 123) ، اصطخری (ص 187)، مسعودی (1/226) و یاقوت (1/78، 858، 2/58) ابخاز آوردهاند؛ طبری ابخز (2/101) و ابوالفداء (ص 374) ابخاس نوشته است؛ ابن حوقل آن را به دو صورت اللایجان و الابخاز آورده است (2/348)؛ در احسن التقاسیم به صورت الابخان نوشته شده که احتمالاً حاصل خطای کاتب است (مقدسی، 374)؛ ابن رسته آن را به صورت «لوغر» آورده (ص 139). مارکوارت بر این عقیده است که لوغر نگارش تحریف شدهای از «اَوْغَز» و «اَوْغَزیّه» و درواقع همان ابخاز و ابخازیه است (ص 176)؛ بلاذری این نام را به صورت افخاز و افخاد ذکر کرده است (ص 197)؛ ابوالفداء گذشته از نام قوم و سرزمین به وجود شهری به نام ابخاس (ابخاز) نیز اشاره کرده و نوشته است که «این شهر کوهستانی بر ساحل دریای قِرِم (دریای سیاه) بر خلیجی پیشرفته در خشکی در مشرق شهر سوخوم با اندک میلی به شمال قرار گرفته است» (ص 338)....
گروهی از چركسها در محله ماهنو و اطراف بقعه مقام حسین در شوشتر سكونت داشتند. حكومت شوشتر در سالهای سلطنت شاه صفی (حك: 1038ـ1052)، مدتی در اختیار شبلی سلطان چركس و خاندان او بود (جزایری، ص 21، 46ـ47). "
در شبکه اطلاع رسانی استان قزوین در باب مراغیان می خوانیم به توتم بزکوهی قفقازی ایشان بر خورد می کنیم که به صورت کله بزی (بز کوهی سروران) بر جای مانده است: "مراغی ها یا کلهبزىها: در استان قزوین، و به ویژه در منطقهٔ رودبار، گروهى مشهور به «مراغی» یا «کلهبزی» نیز زندگى مىکنند که گویش، نوع پوشش، آداب و رسوم و وابستگى قومى آنان بسیار جالبتوجه و درخور توجه ویژه است. در زیر به خصوصیات این گروه اجتماعى به اجمال اشاره مىکنیم:
دربارهٔ اصل و تبار این گروه، تاکنون هیچگونه تحقیق و بررسى علمى صورت نگرفته است. پژوهشهاى پراکندهاى که دربارهٔ این قوم انجام شدهاند همگى بر آناند که این مردم پس از فتح مراغه به دست سپاهیان اسلام در ۱۲۰۰ سال پیش، مراغه را رها کرده و به این منطقه مهاجرت کردهاند و به همین دلیل نیز به مراغىها معروف هستند. این گروه، خارج از مناسبات قومى خود، به «پشهای» نیز معروف هستند که وجه تسمیهٔ آن نیز مشخص نیست. این گروه بیشتر در منطقهٔ رودبار الموت اسکان دارند و بیشتر به کار کشاورزى مىپردازند. اما در مورد وجه تسمیهٔ «کلهبزىها» روایت است که گویا وقتى یکى از بزرگان مراغىها به ناحیهٔ رودبار سفر مىکند و ریش سفیدانِ مراغى با یک کل بز به پیشواز او مىروند، آن شخص به همراهان خود مىگوید : «کلبزىها آمدند.» از آن تاریخ به بعد، مراغىها به کلهبزىها نیز معروف شدهاند. در چند روستای بخش « رودبار الموت » و« رودبار شهرستان » مردمانی با زبان و اعتقادات خاص زندگی می کنند . گفته میشود آنها مهاجرانی هستند که از منطقه « مراغه » به این مکان کوچ کرده اند..
در مجموع بیشتر دلایل در باب وجه اشتقاق نام چرکس دال بر آن است که ایشان نیز نظیر سکاها و چچن ها و اینگوشهای قفقاز به نام توتم بزکوهی شان نامگذاری شده بوده اند. جالب است که نام بومیان دیرین آذربایجان یعنی گوتیان را نیز در وجه اشتقاق گو- تی(کوهی) می توان به معنی دارندگان توتم بزکوهی گرفت. نگارنده قبلاً این نام را غالباً با توجه به معنی اسلاوی و مازندرانی کوتی آن به معنی سگپرست گرفته ام و حال از این با توجه به سنت کهن فراگیر بزکوهی پرستی مردمان قفقازی کفه سنگین را به نفع توتم بزکوهی می بینم.
در مورد لزکی ها برپایه نام توتم کهن ایشان می توان به واژهً لزگی لاز-گی (لاز-گی-ایل، عقاب سفید دریایی سفید سر) توجه نمود چه در درفش ملی ایشان تصویر همین پرنده عقاب دریایی نقش بسته است. بر این اساس به نظر میرسد سرزمینی نه چندان بزرگ و معتبری که در قرون وسطی به نام لاچین (به ترکی یعنی سرزمین شاهین وعقاب) در جوار ایران نام برده شده همین سرزمین لزگیها در قفقاز بوده است. حتی می توان نام ریشه نام مردم قفقاز تبار لاز در غرب قفقاز را بر این پایه از ریشه همین ریشه لاز (مردم دریایی یا عقاب دریایی) به معنی مردم دریانورد گرفت. چون منابع کهن لازها هار متصف نموده اند به اینکه "ایشان در دریانوردی مهارتی تام دارند". گرچه در وجه غالب معنی نام لاز همان معنی چچنی آن یعنی مترادف با گرجستان و کلخید به معنی مردم شخم زن و کشاورز است.
بر این اساس مقابله نام لزگی با لولوبی یعنی نام بومیان کهن آذربایجان در این مسیر به بیراهه رفتن است. چه معنی کلمه فارسی لاغ (علی القاعده صورتی از کلمه لاو، به معنی گیسوی بافته؛) نام مردم لولوبی را گیسو بافتگان نشان میدهد. می دانیم که در لوح نارام سین لولوبیان بومیان دیرین آذربایجان با گیسوهای بافته نشان داده شده اند. از سوی دیگر میدانیم توتم اعقاب ایشان تات (کاتوزی، کادوسی یعنی پرستندگان سگ نر ونیرومند) سگ بوده است. اما در زبان چچنی قفقاز واژه لیچگاه به معنی مخفی و پوشیده و سری برای نام لولوبیان مناسب می افتد. اگر فعل فارسی لو دادن (افشاء راز کسی کردن) و لولو (موجود کوهستانی مرموز و ترسناک) و یا به عبارت بهتر هر سه مفهوم را توأم با هم اساس بگیریم، در این صورت به نام بومیان دیرین لولوبی آذربایجان و اران عهد باستان می رسیم. شاید بر همین اساس باشد که در اساطیر کهن ایرانی نام همسر هوشنگ (دانا= ماد= بودها/بوذا) نیای اساطیری ایرانیان گوزگ (پنهان و مخفی و سّری) معرفی گردیده است. این بدان معنی است که گوتیان باستانی پرستندهً بزکوهی-سگ اساطیری بز شاخ زوج قبیلهً لولوبیان قفقازی تبار به شمار میرفته اند. شکل ترکیبی سگ- بزکوهی همین توتم این مردمان نشانگر آن است که حیوان توتمی لولوبیان سگ بوده است. اینکه مطابق خبر هرودوت و تصاویر کتیبه های آنوبانینی سلطان لولوبی و نارامسین البسه لولوبیان شبیه لباس سگپرستان کاسپی-کادوسی بوده است؛ به وضوح گویای سگپرستی همین مردم و هم تباری اینان با همدیگر است. لذا تاتها (اخلاف کادوسیان) هم از اعقاب همان بومیان لولوبیان قفقازی-زاگروسی تبار بوده اند که به تدریج ملیت ایرانی پذیرفته اند.
مورد سوم یعنی نام آبخاز با توجه به ریزشگاه معروف رود اتیگوری آنجا که بزرگترین سد قفقاز نیز بر روی آن احداث شده است و همچنین صور اسامی کهن آن از جمله آپسو (آب شیرین) و آباسگی (جریان سریع آب رودخانه) که در منابع کهن بدان استناد شده است؛ باید اشاره به همین رود ریزشگاهی و آبشاری اتیگوری آنجا در زبانهای ایرانی قدیم بوده باشد. یعنی در اساس این نام تأکید بر خیز برداشتن و سرعت سریع جریان آب رودخانه "اتیگوری (به ظاهر مرکب از ایتی= به ترکی یعنی سریع و کلمه کور یعنی رودخانه) است.
عنایت الله رضا در دایرة المعارف بزرگ اسلامی (دبا) چنین معلوماتی را از نام و نشان آبخاز در اختیار ما میگذارد:
ابخاز، جلد: 2،شماره مقاله: 609: اَبْخاز، یا ابخازیه، سرزمینی در شمال غرب قفقاز و کرانۀ شرقی دریای سیاه که نام کنونی آن جمهوری شوروی سوسیالیستی خودمختار ابخاز است و 600‘8 (آکینر، 222) یا 700‘8 کم 2 («مردم قفقاز» ، II/373) وسعت و 000‘521 نفر جمعیت (آمار 1984م) دارد که در هر کم 2 حدود 60 نفر زندگی میکنند. این جمهوری بخشی از جمهوری شوروی سوسیالیستی گرجستان و شامل مناطقی از ارتفاعات رشتهکوههای قفقاز تا کرانۀ دریای سیاه است که از ناحیۀ گاگرا در شمال تا مصب رود اینگوری در جنوب، امتداد دارد. مرکز این جمهوری شهر سوخوم (بنابر گویش محلی: سوخومی) است که در کنار دریای سیاه واقع شده است و 000‘124 نفر جمعیت (آمار 1984م) دارد (آکینر، همانجا). نام ابخاز در زبان محلی و زبان روسی به صورت ابخازیا (همو، 221؛ «مردم قفقاز»، همانجا) و در متون فارسی و عربی به صورت ابخازیه آمده است. گاه این نام را ابخازستان نیز نوشتهاند . (TA, I/74) ساکنان شبه جزیرۀ آناتولی قوم ابخاز را آبازا مینامیدند (همان، I/14). در مآخذ آشوری و دیگر مآخذ عهد باستان از جمله مآخذ یونانی از نیاکان مردم ابخازیه که در سواحل دریای سیاهِ قفقاز سکنی داشتند، یاد شده است که خود را آپسوا مینامیدند. در نوشتههای مورخان باستان از جمله آریان و پلینیوس نام ابخاز به صورت آباسکوی و اباسگی آمده است (بارتولد، II(1)/861). ابخاز در نوشتههای پروکوپیوس مورخ سدۀ 6 م به صورت اباسگی ذکر شده است (II/533). این نام در تألیفات مورخان و جغرافینویسان سدههای نخست اسلامی به چند صورت آمده است: ابن خردادبه، (ص 123) ، اصطخری (ص 187)، مسعودی (1/226) و یاقوت (1/78، 858، 2/58) ابخاز آوردهاند؛ طبری ابخز (2/101) و ابوالفداء (ص 374) ابخاس نوشته است؛ ابن حوقل آن را به دو صورت اللایجان و الابخاز آورده است (2/348)؛ در احسن التقاسیم به صورت الابخان نوشته شده که احتمالاً حاصل خطای کاتب است (مقدسی، 374)؛ ابن رسته آن را به صورت «لوغر» آورده (ص 139). مارکوارت بر این عقیده است که لوغر نگارش تحریف شدهای از «اَوْغَز» و «اَوْغَزیّه» و درواقع همان ابخاز و ابخازیه است (ص 176)؛ بلاذری این نام را به صورت افخاز و افخاد ذکر کرده است (ص 197)؛ ابوالفداء گذشته از نام قوم و سرزمین به وجود شهری به نام ابخاس (ابخاز) نیز اشاره کرده و نوشته است که «این شهر کوهستانی بر ساحل دریای قِرِم (دریای سیاه) بر خلیجی پیشرفته در خشکی در مشرق شهر سوخوم با اندک میلی به شمال قرار گرفته است» (ص 338)....
پنجشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۹
ریشه و مفهوم نام های اینگوش و چچن
آیا اینگوشان (به ترکی و فارسی ئن گوشان= گوش پهن ها)، مردم گلیم گوش اساطیری هستند یا مغولان؟ : در لغت نامه دهخدا می خوانیم: "گلیم گوش . [ گ ِ ] (ص مرکب ) مردمی بوده اند مانند آدم لیکن گوشهای آنها به مرتبه ای بزرگ بوده که یکی را بستر و دیگری را لحاف میکرده اند و آنها را گوش بستر هم میگویند. در عجایب المخلوقات چ هند 1331 ه . ق . ص 584 آمده : گروهی بود که ایشان را منسک خوانند(برهان، منظور مینوسینسک در سرچشمه ینی سئی یا مینسک پایتخت روسیه سفید). و ایشان در جهت مشرق نزدیک یأجوج (و) یأجوج بر شکل آدمی بودند و مر ایشان را گوشهایی بود مانند گوش فیل. هر گوش مانند چادر باشد چون خواب کنند یکی از آن دو گوش بگسترانند و گوش دیگر چادر کنند(وجه اشتقاق عامیانه ترکی از نام قیلماق=قیل یعنی موی بز و ماق= به کار برنده یا به تصحیف قولاک=گوش !). (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین+ با توضیحات نگارنده در پرانتز). جمعی از نسل قابیل بن آدم که در حدود بلاد مشرق سکونت دارند و گوش ایشان بمثابه ای بزرگ است که یکی را بستر و دیگری را لحاف سازند چنانکه از تواریخ معلوم میشود."
نگارنده قبلاً با توجه به یک بیت شعر از منوچهری دامغانی که می گوید بر روی هوا گلیم گوشان بینی دل ها ز نوای مرغ جوشان بینی، بر این باور شدم که منظور از گلیم گوشان اساطیری اورانگوتانهای جنگلهای سمت مالزی بوده است که اخبارش به خاورمیانه رسیده بوده است. حال نام اینگوشان قفقاز و کالموکها را در این ارتباط مورد بررسی قرار دادم بدین نتیجه می رسم که منظور از انسانهای گلیم گوش اساطیری به غیر از اورانگوتانهای گلیم گوش بوده است و از این مردم نه اینگوشان بلکه همانا مغولان هستند که از شدت سرمای زمستان کلاههای پوستین مخروطی بلند استفاده می نموده اند. اما نام اینگوشان (اینگو= بزکوهی، شی/شان= سرزمین و مردم سرز مین) به سانسکریت یعنی موجود بزرگ و سریع (گوزن)، به لفظ سکایی و اوستایی یعنی محل زیست "گوسفند مناطق سنگی و آهنی" به وضوح اشاره به نام "گیرگاو-ر" (گوسفند کوهستانی) نزد ایشان دارد که علی القاعده می توانست در زبان سکایی به صور گیلگاوی و گالگایی تلفظ گردد. و این به وضوح اشاره به حیوان توتمی ویژه این مناطق از خانواده بزکوهی و قوچ وحشی دارد. محققان روسی و بومی اینگوش چون نتوانسته اند مفهوم اینگوش مربوط به زبانهای ایرانی را در یابند و بتوانند آن را با توتم تور و تورانیان اساطیری پیوند دهند؛ لذا حدسشان از ظاهر این نام گالگایی "ساکنین دژها" شده است. ولی مسلماً دژ و قلعه چیزی نبوده است که این مردم کوهستانی و دور افتاده نیازی به ایجاد آنها در قلل دفاعی طبیعی خود داشته اند. چه مطلب جالب دیگری که در هنگام ورق زدن لغتنامه اینگوشی بدان بر خوردم این بود که در آن کلمهً تور را در زبانهای قفقازی به معنی بز کوهی گرفته اند و این بسیار سند معتبری است چون معادل ایرانی دیگر نام تورانیان یعنی شکا (سکا) نیز به همین معنی بز کوهی یعنی حیوان توتمی سکاها (تورانیان) می باشد. بر همین اساس پرتو نیرومندی نیز به نام مجهول چچن کوهستانی (تاومچقچ به زبان ترکان کمیک قفقاز) افکنده میشود چه ریشهً ترکی این نام بُز کوهستانی (از ریشه چچی=بُز در ترکی آذری)است. نام سکایی کهن ایشان هم که منابع کهن یونانی ذکر میکنند یعنی مایو-تی به همین معنی بُزکوهی است. حتی ریشه نام محلی زبان ایشان یعنی نوخچی در کلمه نوخچا (پنیر حاصل از بز- گوسفند) اشاره به نام همین ستور توتمی ویژهً ایشان دارد. در فرهنگ دهخدا می خوانیم: "در بعضی لهجات محلی بز تنها بر ماده گوسپند بی دنبه ٔ مودار اطلاق می شود و نر آنرا تیشتر گویند." مسلم به نظر میرسد ریشهً نام تیشتر اساطیری (مظهر قوچ جنگی ایزد رعد بهرام) همین "تی- ایشتر" (موجود ایستاده در کوهستان) همین بزکوهی بوده باشد. از اینجا همچنین معلوم میشود که نام گرگرهای اران که موسی خورنی در عهد قباد ساسانی از وجود ایشان در اران یاد نموده است به همین معنی گیرگار (بز کوهستانی) بوده است. لابد همین مردم بوده است که استرابون میگوید در عهد مادها به همراه مادیای اسکیتی به اران آمده و بهترین زمینها را در آنجا متصرف شدند. می دانیم گرگرها در عهد روادیان بازوی حکومتی در آذربایجان و اران بودند و لابد زبان ترکی آذری (معادل لغات کُردی ارانی، آگوانی و آلوانی) متعلق به همین گرگرها بوده است. همچنین مسلم به نظر میرسد آن خبر هرودوت که میگوید در مناطق کوهستانی سمت شمال دریای خزر مردمی به نام بُزپایان (پایندگان بُز، مچقچ ها) زیست میکنند، مربوط به همین مردمان چچن و اینگوش بوده است. نام ترکی مچقچ (میچ قیچ = دشنه پا) متعلق به چچن ها (منسوب به چچی= به لهجه مراغه یعنی منسوب به بُز)معادل پازن (با پا زننده و از خود دفاع کننده) یعنی نام پارسی بُز کوهی است. حتی خود نام داغیستان بیش از آنکه نشانگر خود مردمان این منطقه تصور شود، میتواند در اساس اشاره به همین بزکوهی (تکه) ایشان بوده باشد. جالب است که بدانیم نام رود کُر (به اوستایی رنگها= رود بزکوهی) مربوط به حیوان کوهستانی بوده است. کلمهً کورو و نام کورش در جزء کورو (بز کوهی) با هم اشتراک داشته اند. می دانیم بُز کوهی حیوان توتمی مخصوص ایزد آتش آریائیان هندو ایرانی و سکایی یعنی آگنی (آذر، تابیتی) بوده است. نام الههً آتش سکایی تابیتی باید در اساس نه به معنی تابنده بلکه به معنی "تا= کَشنده- پئیذی=پا" پا کَشنده و با پا زننده (پازن) است که بی شک اشاره به همان بزکوهی توتم قبیله ای سکائیان بوده است.جالب است که بدانیم نام دیگر چچن ها را نوخچه آورده اند که با کلمه نخجیر (از ریشه نخچ= شکار در زبان فارسی) است و خود نام شکا (بزکوهی) به صورت شکار نیز در فرهنگنامه ها موجود است. لذا معلوم میشود چرا نام دیگر شهر شکی (منسوب به مردم سکا= شکا) را نوخا (نوخچه، نخچ) قید کرده اند.
گیرگار (نوعی "بز کوهی= تور" اهلی شده حیوان توتمی کهن مردم چچن؛ اینگوش): چنانکه گفته شد نام گیرگار (بزکوهی اهلی شده) در قفقاز که تور هم گفته میشود می تواند ریشه نام گرگرهای کهن اران بوده باشد.
عنایت الله رضا در دایرة المعارف بزرگ اسلامی (دبا، اینگوش، جلد: 10، شماره مقاله:4224) چنین اطلاعاتی از اینگوشها فراهم نموده است:
اینْگوش، جمهوری خودمختار، شامل سرزمینى در غرب جمهوری چِچِن و شمال جمهوری خودمختار اوستیای شمالى. جمهوری اینگوش تابع فدراسیون روسیه است. اینگوشها خود را گالگای (قالقای) مىنامند كه نام عمدهترین قبیله از قبایل اینگوش است (كالویف، ؛ I/375 آكینر، 197). اینان از اقوام بومى قفقازند و صدها سال است كه در این سرزمین زندگى مىكنند و در یك اثر جغرافیایى ارمنى سده 1ق/7م از آنها به عنوان یكى از قبایل شمال قفقاز یاد شده است (همانجاها). اینگوشها كه زیستگاه اصلیشان كوهستانها بود، امروزه در دامنه كوهها، جلگهها و گذرگاههای مركزی رشته كوههای بزرگ قفقاز، زندگى مىكنند. نام اینگوش از نام روستای انگوش گرفته شده است. این نام نخستین بار در سده 18م از سوی اقوام قبارطه (كاباردا) به كار رفته، و سپس در مآخذ روسى كاربرد یافته است (كالویف، همانجا؛ X/181 , 3 BSE).
آغاز نقل مكان اینگوشها از مناطق كوهستانى به مناطق جلگهای را در سدههای 10-11ق/16-17م دانستهاند كه به ویژه در سالهای 1830- 1860م شدت گرفت و در نیمه دوم سده 19م اكثر مردم اینگوش به اراضى جلگهای نقل مكان كرده بودند (همان، نیز آكینر، همانجاها). در دوره تزارهای روسیه بخش بزرگى از اراضى اینگوش، به ویژه نواحى كوهستانى از تصرف اینگوشها خارج شد و به تصرف روسها درآمد. در 1920م حكومت شوروی در اینگوش استقرار یافت. متعاقب آن در ژانویه 1921 این سرزمین به صورت بخشى از جمهوری خودمختار گورسكایا (كوهستانى) در آمد ( كشورها...، 234؛ آكینر، همانجا).
در 1936م/1315ش اینگوشها و چچنها جمهوری خودمختار چچن - اینگوش را با مساحتى در حدود 300 ،19كم2 در دو سوی رود تِرِك در شمال قفقاز تشكیل دادند كه مركز آن شهر گروزنى بود XXIV/507) , 3 ؛ BSEقس: آكینر، 197-198). در سالهای 1943 و 1944م همه مردم چچن - اینگوش به اتهام همكاری با ارتش آلمان به آسیای مركزی و قزاقستان تبعید شدند و در 1946م جمهوری خودمختار چچن - اینگوش منحل شد (همو، 198 ؛ كشورها، همانجا؛ ابوالحسن شیرازی، 222، نیز حاشیه 39؛ قسBSE: X/181 , 3 ، ) اما در 1957م/1335ش به اینگوشها و چچنها اجازه داده شد تا به سرزمین خود بازگردند و بار دیگر جمهوری خودمختار پیشین را احیا كنند (همانجا).
در دسامبر 1992 طبق اصلاحیه قانونى، جمهوری چچن - اینگوش به صورت دو جمهوری مجزا درآمد و شهر نازران به عنوان مركز جمهوری اینگوش برگزیده شد ( كشورها، همانجا). پس از جدایى اینگوش از چچن، جمعیت آن به نحو چشمگیری افزایش یافت و در 1993م/1372ش به 700 ،308نفر رسید («بانك اطلاعات...1»، «2 /2 »)؛ ولى از آن پس رو به كاستى نهاد و در 1998م/1377ش به حدود 299 هزار نفر تقلیل یافت. شمار كسانى را كه در 1979م به زبان اینگوشى سخن مىگفتهاند، 186 هزار نفر نوشتهاند (همان، «1 /1 »؛ «فرهنگ...1»، .(488
زبان اینگوشى به گروه زبانهای كاخ2 (ویناخ) تعلق دارد كه شاخهای از زبانهای قفقازی است و به زبان چچنى بسیار نزدیك است و مردم چچن و اینگوش، زبانهای یكدیگر را مىفهمند. بسیاری از واژههای روسى، عربى، فارسى و تركى، وام واژههای زبان اینگوشى را تشكیل مىدهند (كالویف ؛I/375 3 BSE ،همانجا؛ آكینر، 200-201.)
اینگوشها مسلمان و پیرو مذهب حنفى هستند (همو، 201 ؛ كالویف، .(I/387 اسلام از سرزمین چچن به منطقه اینگوش راه یافت و در نیمه نخست سده 19م به صورت دین رسمى درآمد. برپایه آثاری كه از گذشته برجا مانده (از جمله بقایای بنای كلیسا و صلیبهای به دست آمده)، معلوم شده است كه اینگوشها در سدههای 11 و 12ق/17 و 18م پیرو آیین مسیح بودهاند (همانجا).
مآخذ: ابوالحسن شیرازی، حبیبالله، ملیتهای آسیای میانه، تهران، 1370ش؛ كشورهای مستقل مشترك المنافع و جمهوریهای بالتیك، تهران، 1374ش؛ نیز:
Sh., Islamic Peoples of the Soviet Union, London, 1986; BSE 3; Foreign Investment, Promotion Center (FIPC), Ingush Republic, Ministry of Economy of the Russian Federation, 1998; Kaloiev, V. A., X Ingushi n , Narody Kavkaza, Moscow, 1960; Sovetski o entsiklopedicheski o slovar', Moscow, 1987.
عنایتالله رضا
نگارنده قبلاً با توجه به یک بیت شعر از منوچهری دامغانی که می گوید بر روی هوا گلیم گوشان بینی دل ها ز نوای مرغ جوشان بینی، بر این باور شدم که منظور از گلیم گوشان اساطیری اورانگوتانهای جنگلهای سمت مالزی بوده است که اخبارش به خاورمیانه رسیده بوده است. حال نام اینگوشان قفقاز و کالموکها را در این ارتباط مورد بررسی قرار دادم بدین نتیجه می رسم که منظور از انسانهای گلیم گوش اساطیری به غیر از اورانگوتانهای گلیم گوش بوده است و از این مردم نه اینگوشان بلکه همانا مغولان هستند که از شدت سرمای زمستان کلاههای پوستین مخروطی بلند استفاده می نموده اند. اما نام اینگوشان (اینگو= بزکوهی، شی/شان= سرزمین و مردم سرز مین) به سانسکریت یعنی موجود بزرگ و سریع (گوزن)، به لفظ سکایی و اوستایی یعنی محل زیست "گوسفند مناطق سنگی و آهنی" به وضوح اشاره به نام "گیرگاو-ر" (گوسفند کوهستانی) نزد ایشان دارد که علی القاعده می توانست در زبان سکایی به صور گیلگاوی و گالگایی تلفظ گردد. و این به وضوح اشاره به حیوان توتمی ویژه این مناطق از خانواده بزکوهی و قوچ وحشی دارد. محققان روسی و بومی اینگوش چون نتوانسته اند مفهوم اینگوش مربوط به زبانهای ایرانی را در یابند و بتوانند آن را با توتم تور و تورانیان اساطیری پیوند دهند؛ لذا حدسشان از ظاهر این نام گالگایی "ساکنین دژها" شده است. ولی مسلماً دژ و قلعه چیزی نبوده است که این مردم کوهستانی و دور افتاده نیازی به ایجاد آنها در قلل دفاعی طبیعی خود داشته اند. چه مطلب جالب دیگری که در هنگام ورق زدن لغتنامه اینگوشی بدان بر خوردم این بود که در آن کلمهً تور را در زبانهای قفقازی به معنی بز کوهی گرفته اند و این بسیار سند معتبری است چون معادل ایرانی دیگر نام تورانیان یعنی شکا (سکا) نیز به همین معنی بز کوهی یعنی حیوان توتمی سکاها (تورانیان) می باشد. بر همین اساس پرتو نیرومندی نیز به نام مجهول چچن کوهستانی (تاومچقچ به زبان ترکان کمیک قفقاز) افکنده میشود چه ریشهً ترکی این نام بُز کوهستانی (از ریشه چچی=بُز در ترکی آذری)است. نام سکایی کهن ایشان هم که منابع کهن یونانی ذکر میکنند یعنی مایو-تی به همین معنی بُزکوهی است. حتی ریشه نام محلی زبان ایشان یعنی نوخچی در کلمه نوخچا (پنیر حاصل از بز- گوسفند) اشاره به نام همین ستور توتمی ویژهً ایشان دارد. در فرهنگ دهخدا می خوانیم: "در بعضی لهجات محلی بز تنها بر ماده گوسپند بی دنبه ٔ مودار اطلاق می شود و نر آنرا تیشتر گویند." مسلم به نظر میرسد ریشهً نام تیشتر اساطیری (مظهر قوچ جنگی ایزد رعد بهرام) همین "تی- ایشتر" (موجود ایستاده در کوهستان) همین بزکوهی بوده باشد. از اینجا همچنین معلوم میشود که نام گرگرهای اران که موسی خورنی در عهد قباد ساسانی از وجود ایشان در اران یاد نموده است به همین معنی گیرگار (بز کوهستانی) بوده است. لابد همین مردم بوده است که استرابون میگوید در عهد مادها به همراه مادیای اسکیتی به اران آمده و بهترین زمینها را در آنجا متصرف شدند. می دانیم گرگرها در عهد روادیان بازوی حکومتی در آذربایجان و اران بودند و لابد زبان ترکی آذری (معادل لغات کُردی ارانی، آگوانی و آلوانی) متعلق به همین گرگرها بوده است. همچنین مسلم به نظر میرسد آن خبر هرودوت که میگوید در مناطق کوهستانی سمت شمال دریای خزر مردمی به نام بُزپایان (پایندگان بُز، مچقچ ها) زیست میکنند، مربوط به همین مردمان چچن و اینگوش بوده است. نام ترکی مچقچ (میچ قیچ = دشنه پا) متعلق به چچن ها (منسوب به چچی= به لهجه مراغه یعنی منسوب به بُز)معادل پازن (با پا زننده و از خود دفاع کننده) یعنی نام پارسی بُز کوهی است. حتی خود نام داغیستان بیش از آنکه نشانگر خود مردمان این منطقه تصور شود، میتواند در اساس اشاره به همین بزکوهی (تکه) ایشان بوده باشد. جالب است که بدانیم نام رود کُر (به اوستایی رنگها= رود بزکوهی) مربوط به حیوان کوهستانی بوده است. کلمهً کورو و نام کورش در جزء کورو (بز کوهی) با هم اشتراک داشته اند. می دانیم بُز کوهی حیوان توتمی مخصوص ایزد آتش آریائیان هندو ایرانی و سکایی یعنی آگنی (آذر، تابیتی) بوده است. نام الههً آتش سکایی تابیتی باید در اساس نه به معنی تابنده بلکه به معنی "تا= کَشنده- پئیذی=پا" پا کَشنده و با پا زننده (پازن) است که بی شک اشاره به همان بزکوهی توتم قبیله ای سکائیان بوده است.جالب است که بدانیم نام دیگر چچن ها را نوخچه آورده اند که با کلمه نخجیر (از ریشه نخچ= شکار در زبان فارسی) است و خود نام شکا (بزکوهی) به صورت شکار نیز در فرهنگنامه ها موجود است. لذا معلوم میشود چرا نام دیگر شهر شکی (منسوب به مردم سکا= شکا) را نوخا (نوخچه، نخچ) قید کرده اند.
گیرگار (نوعی "بز کوهی= تور" اهلی شده حیوان توتمی کهن مردم چچن؛ اینگوش): چنانکه گفته شد نام گیرگار (بزکوهی اهلی شده) در قفقاز که تور هم گفته میشود می تواند ریشه نام گرگرهای کهن اران بوده باشد.
عنایت الله رضا در دایرة المعارف بزرگ اسلامی (دبا، اینگوش، جلد: 10، شماره مقاله:4224) چنین اطلاعاتی از اینگوشها فراهم نموده است:
اینْگوش، جمهوری خودمختار، شامل سرزمینى در غرب جمهوری چِچِن و شمال جمهوری خودمختار اوستیای شمالى. جمهوری اینگوش تابع فدراسیون روسیه است. اینگوشها خود را گالگای (قالقای) مىنامند كه نام عمدهترین قبیله از قبایل اینگوش است (كالویف، ؛ I/375 آكینر، 197). اینان از اقوام بومى قفقازند و صدها سال است كه در این سرزمین زندگى مىكنند و در یك اثر جغرافیایى ارمنى سده 1ق/7م از آنها به عنوان یكى از قبایل شمال قفقاز یاد شده است (همانجاها). اینگوشها كه زیستگاه اصلیشان كوهستانها بود، امروزه در دامنه كوهها، جلگهها و گذرگاههای مركزی رشته كوههای بزرگ قفقاز، زندگى مىكنند. نام اینگوش از نام روستای انگوش گرفته شده است. این نام نخستین بار در سده 18م از سوی اقوام قبارطه (كاباردا) به كار رفته، و سپس در مآخذ روسى كاربرد یافته است (كالویف، همانجا؛ X/181 , 3 BSE).
آغاز نقل مكان اینگوشها از مناطق كوهستانى به مناطق جلگهای را در سدههای 10-11ق/16-17م دانستهاند كه به ویژه در سالهای 1830- 1860م شدت گرفت و در نیمه دوم سده 19م اكثر مردم اینگوش به اراضى جلگهای نقل مكان كرده بودند (همان، نیز آكینر، همانجاها). در دوره تزارهای روسیه بخش بزرگى از اراضى اینگوش، به ویژه نواحى كوهستانى از تصرف اینگوشها خارج شد و به تصرف روسها درآمد. در 1920م حكومت شوروی در اینگوش استقرار یافت. متعاقب آن در ژانویه 1921 این سرزمین به صورت بخشى از جمهوری خودمختار گورسكایا (كوهستانى) در آمد ( كشورها...، 234؛ آكینر، همانجا).
در 1936م/1315ش اینگوشها و چچنها جمهوری خودمختار چچن - اینگوش را با مساحتى در حدود 300 ،19كم2 در دو سوی رود تِرِك در شمال قفقاز تشكیل دادند كه مركز آن شهر گروزنى بود XXIV/507) , 3 ؛ BSEقس: آكینر، 197-198). در سالهای 1943 و 1944م همه مردم چچن - اینگوش به اتهام همكاری با ارتش آلمان به آسیای مركزی و قزاقستان تبعید شدند و در 1946م جمهوری خودمختار چچن - اینگوش منحل شد (همو، 198 ؛ كشورها، همانجا؛ ابوالحسن شیرازی، 222، نیز حاشیه 39؛ قسBSE: X/181 , 3 ، ) اما در 1957م/1335ش به اینگوشها و چچنها اجازه داده شد تا به سرزمین خود بازگردند و بار دیگر جمهوری خودمختار پیشین را احیا كنند (همانجا).
در دسامبر 1992 طبق اصلاحیه قانونى، جمهوری چچن - اینگوش به صورت دو جمهوری مجزا درآمد و شهر نازران به عنوان مركز جمهوری اینگوش برگزیده شد ( كشورها، همانجا). پس از جدایى اینگوش از چچن، جمعیت آن به نحو چشمگیری افزایش یافت و در 1993م/1372ش به 700 ،308نفر رسید («بانك اطلاعات...1»، «2 /2 »)؛ ولى از آن پس رو به كاستى نهاد و در 1998م/1377ش به حدود 299 هزار نفر تقلیل یافت. شمار كسانى را كه در 1979م به زبان اینگوشى سخن مىگفتهاند، 186 هزار نفر نوشتهاند (همان، «1 /1 »؛ «فرهنگ...1»، .(488
زبان اینگوشى به گروه زبانهای كاخ2 (ویناخ) تعلق دارد كه شاخهای از زبانهای قفقازی است و به زبان چچنى بسیار نزدیك است و مردم چچن و اینگوش، زبانهای یكدیگر را مىفهمند. بسیاری از واژههای روسى، عربى، فارسى و تركى، وام واژههای زبان اینگوشى را تشكیل مىدهند (كالویف ؛I/375 3 BSE ،همانجا؛ آكینر، 200-201.)
اینگوشها مسلمان و پیرو مذهب حنفى هستند (همو، 201 ؛ كالویف، .(I/387 اسلام از سرزمین چچن به منطقه اینگوش راه یافت و در نیمه نخست سده 19م به صورت دین رسمى درآمد. برپایه آثاری كه از گذشته برجا مانده (از جمله بقایای بنای كلیسا و صلیبهای به دست آمده)، معلوم شده است كه اینگوشها در سدههای 11 و 12ق/17 و 18م پیرو آیین مسیح بودهاند (همانجا).
مآخذ: ابوالحسن شیرازی، حبیبالله، ملیتهای آسیای میانه، تهران، 1370ش؛ كشورهای مستقل مشترك المنافع و جمهوریهای بالتیك، تهران، 1374ش؛ نیز:
Sh., Islamic Peoples of the Soviet Union, London, 1986; BSE 3; Foreign Investment, Promotion Center (FIPC), Ingush Republic, Ministry of Economy of the Russian Federation, 1998; Kaloiev, V. A., X Ingushi n , Narody Kavkaza, Moscow, 1960; Sovetski o entsiklopedicheski o slovar', Moscow, 1987.
عنایتالله رضا
چهارشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۹
کنکاشی نو در باب معنی آریاوئجه
از آنجایی که آریاوئجه همان سرزمین زادگاهی زرتشت است و نگارنده از مطالب جسته گریخته تاریخ و اساطیر خصوصاً خبر کورشنامه گزنفون و خارس میتیلنی در یافته است که منظور از آریاورته و ورجمکرد و رود دائیتی در اصل قره باغ (اورهیستانا) و دژ شوشی و رود ارس بوده است. بر اساس همین تجربیات قطعه قطعه به دست آمده در این راه آبرادات مخلوق نگونبخت پادشاه شوشی همان سپیتمه ملقب به گودرز کشوادگان، هوم و جمشید بوده است و پسرانش مگابرن ویشتاسپ و سپیتاک زرتشت که در عهد پدر بزرگ مادری خود آستیاگ بر ماد سفلی (نواحی کردنشین) و ولایات جنوب قفقاز حکومت می کردند. نام سپیتاک زرتشت در این رابطه در اوستا زئیری وئیری (زرین مو) و در خبر خارس میتیلنی رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران زریادر (دارای تن زرین) ذکر شده است که مترادف زرتشت (زرت-اَئشت) است. کورش سوم بعد از قتل سپیتمه (داماد و ولیعهد آستیاگ) و از بین بردن آستیاگ، آمی تیدا (زن سپیتمه و دختر آستیاگ) را به دربار برد و پسران وی مگابرن ویشتاسپ و سپیتاک زرتشت را به ترتیب به حکومت گرگان و دربیکان سمت بلخ منسوب نمود. بنابراین رود دائیتی اوستا (یعنی رود پر از دد=خرفسترغان) همان رود ارس (ارخش= نادرخشان و گل آلود) است. براین اساس رود درجا که شاخه ای از آن به شمار رفته باید همان رودخانه ای باشد که از شهر شوشی (شوشایا= شهر شایسته) به ارس می پیوندد. بنابراین نام رود دارجه (رود جاری در گودی) واقع اوستا باید با کوندلن چای (رود شکافنده) و آریاوَئجه (سرزمین ثروت و خوشی) با نامهای آذری و ارمنی قره باغ (باغ سیاه یا سترگ) و اورهیستانا (سرزمین شادی و پر باغ) مربوط بوده باشد. در عهد ساسانی به مناسبت مقر دوم خاندان سپیتمه در شهر مراغه (رغه آذربایجان)، رودهای دائیتی و دارجه را با رود پر مار و خرچنگ و ماهی موردی چای و شاخه مغانجیق چای آن در این شهرستان مطابقت می داده اند. جالب است است که در بخش چیکان شهر رغهً زرتشتی (مراغه)؛ یعنی همانجا که کتابخانه اوستای عهد ساسانی در محل مسجد کنونی آن قرار داشته است؛ منطقه باغهای انگور به نام اوستایی شادی یری (شئیتی رئو= منطقه رفاه و ثروت) نامیده میشود؛ یعنی مترادف همان آریاوئجه است ولی اینجا در مقایسه با قره باغ (آریاوئجه اصلی) منطقه کوچکی تری است. ناحیه جنوب شرقی قراباغ یعنی سیونیک در عهد قدیم زنگزور نامیده میشده است و به ظاهر به معنی سرزمین زنان جنگاور (زنان آمازون؛ سئورومت، قوم سلم) است که بنا به شواهد و دلایلی اینان همان قوم اجدادی سپیتمه و سپیتاک زرتشت بودند. لابد به همین مناسبت حافظ به سلمی اساطیری زیبای کنار رود ارس سلام می فرستد.
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
بوسه زن خاک آن وادی و مشکین کن نفس
منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام
پر صدای ساربانان بینی و بانگ جرس
محمل جانان ببوس آنکه بزاری عرضه دار
کز فراقت سوختم ای مهربان فریاد رس
من که پند ناصحان را خواندمی قول رباب
گوشمالی دیدم از هجران که اینم پند بس
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
بوسه زن خاک آن وادی و مشکین کن نفس
منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام
پر صدای ساربانان بینی و بانگ جرس
محمل جانان ببوس آنکه بزاری عرضه دار
کز فراقت سوختم ای مهربان فریاد رس
من که پند ناصحان را خواندمی قول رباب
گوشمالی دیدم از هجران که اینم پند بس
معنی نام ایرانی شهرهای درسیم و دوغو بایزید
نام شهر درسیم در زبان کُردی زازا به ظاهر به معنی شهر دارای سیم و نقره یا محل درخت سیمین است. بر اساس مفهوم نخست اسم ترکی منطقه را تونچلی نهاده اند که به معنی محل دارای مفرغ است؛ اما رومیان و یونانیان نام این شهر را به صور دارنالیس و دارانیس ذکر کرده اند که نشانگر معنی محل باغ درختان زالزالک (آلیس در فلات آناتولی) برای این نام ایرانی- کردی است. در مورد انتساب شهر دوغو بایزید به سلطان نگونبخت عثمانی بایزید به درستی شک کرده اند؛ چون گویا گذر راه ایلدریم بایزید هر گز بدین طرفها نیفتاده بوده است که تا این شهر به نام وی خوانده شود. نامهای ایرانی و ارمنی کهن این شهر یعنی پاگووان و دارنیچ به ترتیب به معنی شهر محل دامداری و شهر کم درخت می باشند. لذا نام بایزیت (بایزید) در اینجا از تلخیص پاهو-زیت (محل دامداری) عاید شده است.
سهشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۹
معنی و ریشه لغوی اسامی مُلا و آخوند در زبانهای سومری و هندو اروپایی (ختنی-سغدی و..)
مناسبترین معانی و ریشه ها برای نام مُلا را در کلمه سومری مولا (از ریشه "مول"= ستاره، "آ" = اشتغال داشتن) یعنی منجم و در کلمات عربی مَل (هیزم گذار آتش) و ملأ (انجمنی) می یابیم. دو معنی اخیر فرهنگ عربی به وضوح اشاره به نام و نشان مغان (=مردم انجمنی) نگهبان آتشهای مقدس دارد. لذا اگر هم در پیدایی این نام معنی سومری آن در دور دستها دخیل بوده باشد؛ اساس کنونی این نام به همین کلمات مَل و ملأ در فرهنگ زبان عرب بر میگردد. از سوی دیگر چون در زبانهای سامی دیگر بدین لغات و ریشه مشابه آنها بر نمی خوریم لذا می توان برای این کلمات با توجه به قاعده تبدیل "ر" به "ل" ریشه ایرانی و سانسکریتی مَر یا مُر (احاطه کننده، مجتمع، انجمنی) قائل شد. لابد نامهای مور و مورچه (موجود انجمنی ریز) و موریانه (مور-وایو-نه= مور هوایی) هم از همین ریشه هستند. در این باب همچنین بسیار جالب است که در می یابیم خود کلمه مولا در زبان سانسکریت به معنی ریشه و اصل و مرجع است.
اما چنانکه عادل اشکبوس اشاره کرده: "واژه ی « مُــلّـا » شاید از خانواده ( م ل أ ) باشد و با مملو و املاء هم خانواده باشد. در این صورت «مُلا» یعنی آدم پر از معلومات. ریشه ی این واژه هرچند به ظاهر عربی است اما عرب آن را به کار نمی برد .پس جای شگفتی است که عربی باشد و در عربی کاربرد نداشته باشد. عربها به آخوند معمولاً با واژگانی مانند الشیخ، رَجُلُ الدین، عالِمُ الدّین یاد می کنند".
لذا احتمال دارد کلمۀ عبری مالوم (روحانی) به معنی شخص دارای علم و با معلومات بوده و با کلمه مُلا مربوط بوده باشد.
تعیین ریشه و خاستگاه نام آخوند ساده تر است چون در زبانهای ایرانی ختنی و سغدی "آئو" به معنی سخن و گفتار و "خوند" (هوند) به معنی مرد حکیم است (ریشه این کلمات در کتاب "در آمدی بر زبان ختنی، از دکتر مهشید میر فخرایی" موجود است)؛ لذا نام آخوند در مجموع به معنی مرد حکیم سخنور است. نام گائوماته (دانای سرودهای دینی) یعنی عنوان سپیتاک زرتشت و لقب پدر او گودرز کشوادگان (شیواسخن دارای گفتار نغز) هم با این معنی مرتبط بوده اند. حتی برای خود نام مغ (ماگو) می توان ریشه ای اوستایی از ما (دانستن و سنجیدن) و گائو (سرود دینی) قائل شد.
توضیحات دایرة المعارف بزرگ اسلامی در باب نام آخوند (جلد: 1، شماره مقاله: 108، از محمدعلی مولوی) از این قرار است: آخوند: واژهای فارسی به معنی دانشمند، پیشوای دینی و معلم. درباره اشتقاق این كلمه آراء مختلف آوردهاند: پاوْل هُرن در «اساس اشتقاق فارسی » آن را از پیشوند «آ» + «خواند» (از فعل خواندن) مركب دانسته (ص 3)؛ رَدْلُف «خوند» را در این كلمه، مخفف «خداوند» دانسته، مانند «خاوند» و جزء «خوند» در اسامی میرخوند و خوندمیر (نك : ایرانیكا)؛ محمد قزوینی جزء اول كلمه را مخفف «آقا» گفته (یادداشتها، 1/1) و دهخدا نیز آن را مخفف «آغا»، و «خوند» را مخفف «خداوندگار» دانسته است (لغتنامه). زكی ولیدی طوغان، محقق ترك در مقالهای كه در اسلام آنسیكلوپدیسی نوشته است این كلمه را تلفظ و تحریفی از آرْخون یا آرگون یونانی، كه عنوان روحانیون مسیحی و رؤسای كلیسای نسطوری بوده و در سرزمینهای آسیایی رواج داشته، دانسته است. هیچیك از این اشتقاقات خالی از اشكالات تاریخی و زبانشناسی نیست و هنوز توافق كلی بر سر اصل و ریشه این كلمه حاصل نشده است. این كلمه به معنی دانشمند و پیشوای دینی و معلم، در اغلب لهجههای تركی وارد شده (افندی، 6؛ ردهاوس، 47) و در اویغوری جدید به صورت «آخنیم» عنوانی است كه در خطاب مؤدبانه به اشخاص داده میشود (اسلام آنسیكلوپدیسی). در میان مسلمانان چین نیز به صورت آهونگ به معنی «امام مسجد» به كار میرود (دولون، 439).
نخستین مورد كاربرد واژه آخوند در ایران، به مثابه عنوانی احترامآمیز برای روحانیون دانشمند، به دوره تیموریان مربوط میشود، چنانكه امیر علیشیر نوایی استاد خود مولانا فصیحالدین نظامی (د 919ق/1513م) را به سبب دانش گستردهاش در علوم معقول و منقول و ریاضیات، آخوند خطاب میكرده است (خواندمیر، 4/352، 353). چنین مینماید كه در سراسر دوران صفویه حرمت این كلمه حفظ شده و جز بر مردمان بسیار دانشمند اطلاق نگردیده است. در این دوره تنی چند از بزرگان فلسفه، از جمله ملاصدرا (د 1050ق/1640م) و ملانصرالله همدانی (د 1042ق/1632م)، آخوند نامیده شدهاند. در عصر قاجار كاربرد این كلمه گسترش بیشتری یافت و شامل مدرسان مكتبخانهها نیز گردید. با اینهمه این كلمه در میان دانشمندان آن روزگار هنوز جایگاهی والا داشت و مثلاً كاظم خراسانی (د 1329ق/1911م)، مشهورترین فقیه و مدرس پایان دوره قاجار، آخوند نامیده میشد، اما ظاهراً در این دورانها عنوان آخوند برای ساداتِ علما به كار نمیرفته است. در دوران حكومت پهلوی كاربرد این واژه بسیار گستردهتر شد و سیاست دستگاه حاكم نیز بر آن بود كه از حرمت آن كاسته شود و حتی مورد استعمال استهزاءآمیز پیدا كند. اكنون این كلمه به گونه عام به معنای پیشوای دینی به كار میرود.
مآخذ: اسلام آنسیكلوپدیسی؛ افندی، سلیمان، لغت جغتای و تركی عثمانی، استانبول، 1298ق؛ خواندمیر، غیاثالدین، حبیب السیر، به كوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، خیام، 1362ش؛ لغتنامه دهخدا؛ قزوینی، محمد، یادداشتها، به كوشش ایرج افشار، دانشگاه تهران، 1337ش؛ نیز:
d’Ollone, Recherches sur les musulmans chinois, Paris, 1911; Horn, Paul, Grundriss der Neupersischen Etymologie, Straesburg, 1893; Radloff, W., Versuch eines Wörterbuches der Türkdialecte, st. peersburg, 1889; Redhouse, Turkish and English Lexicon, Constantipole, 189. در مجموع به طور مجمل: معنی ایرانی مُلا و آخوند کلمۀ سنسکریتی موله به معنی مأخذ و مرجع هم از نظر شکل و هم از نظر معنی، مفهوم منطقی تری را از مَولای عربی به معنی مخدوم در باب لغت مُلا (که در زبان عرب مصطلح نیست) عرضه می کند. این لغت سنسکریتی یاد آور مفهوم اوپَستا (اوپستاک) در متون پهلوی به معنی اساس و بنیان و متن اصلی است که برخی ایرانشناسان غربی نام اوِستا (اشعار شگفت انگیز ستایش) را به حدس با همین کلمه آن سنجیده اند. मूल n. mUla basis تعیین ریشه و خاستگاه نام آخوند ساده تر است چون در زبانهای ایرانی ختنی و سغدی "آئو" به معنی سخن و گفتار و "خوند" (هوند) به معنی مرد حکیم است (ریشه این کلمات در کتاب "در آمدی بر زبان ختنی، از دکتر مهشید میر فخرایی" موجود است)؛ لذا نام آخوند در مجموع به معنی مرد حکیم سخنور است.
تعیین ریشه و خاستگاه نام آخوند ساده تر است چون در زبانهای ایرانی ختنی و سغدی "آئو" به معنی سخن و گفتار و "خوند" (هوند) به معنی مرد حکیم است (ریشه این کلمات در کتاب "در آمدی بر زبان ختنی، از دکتر مهشید میر فخرایی" موجود است)؛ لذا نام آخوند در مجموع به معنی مرد حکیم سخنور است. نام گائوماته (دانای سرودهای دینی) یعنی عنوان سپیتاک زرتشت و لقب پدر او گودرز کشوادگان (شیواسخن دارای گفتار نغز) هم با این معنی مرتبط بوده اند. حتی برای خود نام مغ (ماگو) می توان ریشه ای اوستایی از ما (دانستن و سنجیدن) و گائو (سرود دینی) قائل شد.
توضیحات دایرة المعارف بزرگ اسلامی در باب نام آخوند (جلد: 1، شماره مقاله: 108، از محمدعلی مولوی) از این قرار است: آخوند: واژهای فارسی به معنی دانشمند، پیشوای دینی و معلم. درباره اشتقاق این كلمه آراء مختلف آوردهاند: پاوْل هُرن در «اساس اشتقاق فارسی » آن را از پیشوند «آ» + «خواند» (از فعل خواندن) مركب دانسته (ص 3)؛ رَدْلُف «خوند» را در این كلمه، مخفف «خداوند» دانسته، مانند «خاوند» و جزء «خوند» در اسامی میرخوند و خوندمیر (نك : ایرانیكا)؛ محمد قزوینی جزء اول كلمه را مخفف «آقا» گفته (یادداشتها، 1/1) و دهخدا نیز آن را مخفف «آغا»، و «خوند» را مخفف «خداوندگار» دانسته است (لغتنامه). زكی ولیدی طوغان، محقق ترك در مقالهای كه در اسلام آنسیكلوپدیسی نوشته است این كلمه را تلفظ و تحریفی از آرْخون یا آرگون یونانی، كه عنوان روحانیون مسیحی و رؤسای كلیسای نسطوری بوده و در سرزمینهای آسیایی رواج داشته، دانسته است. هیچیك از این اشتقاقات خالی از اشكالات تاریخی و زبانشناسی نیست و هنوز توافق كلی بر سر اصل و ریشه این كلمه حاصل نشده است. این كلمه به معنی دانشمند و پیشوای دینی و معلم، در اغلب لهجههای تركی وارد شده (افندی، 6؛ ردهاوس، 47) و در اویغوری جدید به صورت «آخنیم» عنوانی است كه در خطاب مؤدبانه به اشخاص داده میشود (اسلام آنسیكلوپدیسی). در میان مسلمانان چین نیز به صورت آهونگ به معنی «امام مسجد» به كار میرود (دولون، 439).
نخستین مورد كاربرد واژه آخوند در ایران، به مثابه عنوانی احترامآمیز برای روحانیون دانشمند، به دوره تیموریان مربوط میشود، چنانكه امیر علیشیر نوایی استاد خود مولانا فصیحالدین نظامی (د 919ق/1513م) را به سبب دانش گستردهاش در علوم معقول و منقول و ریاضیات، آخوند خطاب میكرده است (خواندمیر، 4/352، 353). چنین مینماید كه در سراسر دوران صفویه حرمت این كلمه حفظ شده و جز بر مردمان بسیار دانشمند اطلاق نگردیده است. در این دوره تنی چند از بزرگان فلسفه، از جمله ملاصدرا (د 1050ق/1640م) و ملانصرالله همدانی (د 1042ق/1632م)، آخوند نامیده شدهاند. در عصر قاجار كاربرد این كلمه گسترش بیشتری یافت و شامل مدرسان مكتبخانهها نیز گردید. با اینهمه این كلمه در میان دانشمندان آن روزگار هنوز جایگاهی والا داشت و مثلاً كاظم خراسانی (د 1329ق/1911م)، مشهورترین فقیه و مدرس پایان دوره قاجار، آخوند نامیده میشد، اما ظاهراً در این دورانها عنوان آخوند برای ساداتِ علما به كار نمیرفته است. در دوران حكومت پهلوی كاربرد این واژه بسیار گستردهتر شد و سیاست دستگاه حاكم نیز بر آن بود كه از حرمت آن كاسته شود و حتی مورد استعمال استهزاءآمیز پیدا كند. اكنون این كلمه به گونه عام به معنای پیشوای دینی به كار میرود.
مآخذ: اسلام آنسیكلوپدیسی؛ افندی، سلیمان، لغت جغتای و تركی عثمانی، استانبول، 1298ق؛ خواندمیر، غیاثالدین، حبیب السیر، به كوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، خیام، 1362ش؛ لغتنامه دهخدا؛ قزوینی، محمد، یادداشتها، به كوشش ایرج افشار، دانشگاه تهران، 1337ش؛ نیز:
d’Ollone, Recherches sur les musulmans chinois, Paris, 1911; Horn, Paul, Grundriss der Neupersischen Etymologie, Straesburg, 1893; Radloff, W., Versuch eines Wörterbuches der Türkdialecte, st. peersburg, 1889; Redhouse, Turkish and English Lexicon, Constantipole, 189. در مجموع به طور مجمل: معنی ایرانی مُلا و آخوند کلمۀ سنسکریتی موله به معنی مأخذ و مرجع هم از نظر شکل و هم از نظر معنی، مفهوم منطقی تری را از مَولای عربی به معنی مخدوم در باب لغت مُلا (که در زبان عرب مصطلح نیست) عرضه می کند. این لغت سنسکریتی یاد آور مفهوم اوپَستا (اوپستاک) در متون پهلوی به معنی اساس و بنیان و متن اصلی است که برخی ایرانشناسان غربی نام اوِستا (اشعار شگفت انگیز ستایش) را به حدس با همین کلمه آن سنجیده اند. मूल n. mUla basis تعیین ریشه و خاستگاه نام آخوند ساده تر است چون در زبانهای ایرانی ختنی و سغدی "آئو" به معنی سخن و گفتار و "خوند" (هوند) به معنی مرد حکیم است (ریشه این کلمات در کتاب "در آمدی بر زبان ختنی، از دکتر مهشید میر فخرایی" موجود است)؛ لذا نام آخوند در مجموع به معنی مرد حکیم سخنور است.
در اسطوره حماسی کوراوغلو از ایواز و حسن کُرد اوغلو فرزند خوانده و فرزند کوراوغلو در اصل خود بابک خرمدین (حسن) منظور بوده است
ایواز به لغت اوستایی به صورت ای- واذ (ئی وائیذی) به معنی خادم دانای ساقی گری است:
در اسطوره حماسی کوراوغلو از ایواز و حسن کُرد اوغلو فرزند خوانده و فرزند کوراوغلو در اصل خود بابک خرمدین (حسن) منظور بوده است: ایواز (به اوستایی یعنی دانای رهبری و ساقی گری) عنوان و لقب خود بابک خرمدین بوده است. کور اوغلو (فرزند نیرومند کوهستان یا فرزند قوچ وحشی) عناوین مشترک بابک و جاویدان رهبران خرمدینان بوده اند. گرچه حماسه کور اوغلو در وجه غالب خود متعلق به بابک خرمدین صاحب قهرمان مقاوت ملی چملی بل (بذ مه آلود) است. داستان کور شدن مهتر اسبان به عنوان پدر کوراوغلو مربوط اسطوره دیرینه ای است که در مورد کتک خوردن یک مهتر اسبان از اربابش در عهد مادها است -که بنا به خبر کتسیاس طبیب و مورخ دربار پادشاهان میانی هخامنشی پرورده- وی کورش (قوچ وحشی) برای انتقام گیری از مقصرین این واقعه قیام موفقیت آمیزی میکند. در تصنیفهای حماسه کوراوغلو از این مفاهیم از زبان کوراوغلو در معرفی خویش به عنوان "کوراوغلویام قوچاق اوغلو قوچام من" (من دلیری به سان قوچ وحشی فرزند قوچ وحشی کوهستانها هستم) یاد شده است.
آنجا که کوراوغلو، پهلوان ایواز را از پدرش می گیرد و با خود به چنلی بل (بذ مه آلود) می آورد و سردسته ی پهلوانان می کند، گویای همان واقعه نخستین بر خورد جاویدان و بابک است که جاویدان وی را جوانی با استعداد تشخیص می دهد در هنگام فروش دامهایش؛ بابک جوان را از مادرش گرفته و به کوهستان می برد و او را سردسته ی قیامیان میکند. کوراوغلو پسر مردی است که چشمانش را حسن خان (منظور افشین خان؟) درآورده و بابک نیز مادری دارد که از یک چشم نا بینا شده است. از نام حسن کُرد اوغلو (حسن فرزند مرد دامدار و چوبان) هم بی شک خود همین بابک خرمدین (حسن) منظور است که به عنوان پسر خوانده جاویدان به بذ مه آلود (چملی بل) برده شده است. لذا از آن کوراوغلوی بی فرزند که نمی توانسته است صاحب فرزند شود نه بابک خرمدین خواننده آوازهای حماسی و تنبور نواز بلکه پدر خوانده وی جاویدان منظور بوده است.
آیواز، جلد2: شماره مقاله : 560 (دایره المعارف بزرگ اسلامی دبا): آیواز، یا عَیواض (در كتابهای قدیم)، عنوانى برای پیشخدمتان در خانههای اعیان قدیم، در ادوار اخیر امپراتوری عثمانى، كه متصدی كارهای آشپزخانه و تهیه و خرید نیازمندیهای روزانه از بازار بودند. این پیشخدمتان بیشتر از ارمنیانِ وان و گاهى از كردان مىبودند. آیوازها لباسى از نیم تنه و جلیقه و شلوار ارغوانى رنگ و جورابهای پشمى به رنگهای گوناگون مىپوشیدند، كفش سیاه به پا مىكردند، حولهای سفید بر دوش مىافكندند، لنگىبا راههای پهن به كمر مىبستند و كلاهىسرخ (فَس) كه به دور آن پارچهای رنگین مىپیچیدند، بر سر مىنهادند. اصل واژه آیواز دانسته نیست. برخى آن را از واژه عربى «عوض» دانستهاند، اما از لحاظ معنى، مناسبتى میان آیواز و «عوض» نیست. وظیفه آیوازها آوردن طعام از آشپزخانه به اتاق میهمانى در خوانچهها بر روی سر، زغال گذاشتن بر منقلها و روشن كردن آنها، تمیز كردن و پر ساختن چراغها و خرید نیازمندیها بود. ظاهراً این عمل اخیر درآمد خوبى هم برای آیوازها و هم برای كاسبان بازار داشت كه یك مثل تركى گواه آن است: «آیواز قصاب هَپ بیر حساب» (حساب و درآمد قصاب و آیواز یكى است).
دانسته نیست از چه زمانى استخدام ارمنیان به عنوان «آیواز» در خانههای اعیان ترك معمول شده است. در حكمى كه از سوی سلطان عثمانى در 1164ق/1751م به چاووش باشى صادر شده، آمده است: چندی است در خانههای رجال دولت، برخى از ارمنیان اهل ذمه به عنوان خدمتكار و شرابدار و متصدی كار خرید دیده مىشوند. این اهل ذمه در عین آنكه شراب مىخورند و دست به دزدی مىزنند، به شفاعت اربابان خود از ادای «جزیه» معاف مىشوند. بنابراین حكم، باید به جای ایشان خدمتكاران مسلمان برگزیده شوند. در این حكم نام یونانیان نیز آمده است و دانسته نیست كه یونانیان تا چه اندازه به عنوان «آیواز» استخدام مىشدهاند. «آیواز» (عیوان یا عیوض) به عنوان نام خاص مردان نیز متداول است، چنانكه نام یكى از مردان برجسته در داستانعامیانه «كوراوغلو» عیوض است، وی پسر قصابى (از گرجستان یا اورفه یا اسكدار، به روایات مختلف) است. كه كوراوغلو او را از پدر مىرباید و او بعدها از یاران شجاع و دلیر كوراوغلو مىگردد، و نیز آیواز در خیمه شب بازیهای قراگز، یكى از چهرههای معروف و سرشناس است كه گاهى سبدی در بازار و گاهى زنبیلى در پشت دارد و نامش سركیس است و با لهجه ارمنیان وان سخن مىگوید.
مآخذ عباس زریاب خویی: IA. ; 2 EI
در اسطوره حماسی کوراوغلو از ایواز و حسن کُرد اوغلو فرزند خوانده و فرزند کوراوغلو در اصل خود بابک خرمدین (حسن) منظور بوده است: ایواز (به اوستایی یعنی دانای رهبری و ساقی گری) عنوان و لقب خود بابک خرمدین بوده است. کور اوغلو (فرزند نیرومند کوهستان یا فرزند قوچ وحشی) عناوین مشترک بابک و جاویدان رهبران خرمدینان بوده اند. گرچه حماسه کور اوغلو در وجه غالب خود متعلق به بابک خرمدین صاحب قهرمان مقاوت ملی چملی بل (بذ مه آلود) است. داستان کور شدن مهتر اسبان به عنوان پدر کوراوغلو مربوط اسطوره دیرینه ای است که در مورد کتک خوردن یک مهتر اسبان از اربابش در عهد مادها است -که بنا به خبر کتسیاس طبیب و مورخ دربار پادشاهان میانی هخامنشی پرورده- وی کورش (قوچ وحشی) برای انتقام گیری از مقصرین این واقعه قیام موفقیت آمیزی میکند. در تصنیفهای حماسه کوراوغلو از این مفاهیم از زبان کوراوغلو در معرفی خویش به عنوان "کوراوغلویام قوچاق اوغلو قوچام من" (من دلیری به سان قوچ وحشی فرزند قوچ وحشی کوهستانها هستم) یاد شده است.
آنجا که کوراوغلو، پهلوان ایواز را از پدرش می گیرد و با خود به چنلی بل (بذ مه آلود) می آورد و سردسته ی پهلوانان می کند، گویای همان واقعه نخستین بر خورد جاویدان و بابک است که جاویدان وی را جوانی با استعداد تشخیص می دهد در هنگام فروش دامهایش؛ بابک جوان را از مادرش گرفته و به کوهستان می برد و او را سردسته ی قیامیان میکند. کوراوغلو پسر مردی است که چشمانش را حسن خان (منظور افشین خان؟) درآورده و بابک نیز مادری دارد که از یک چشم نا بینا شده است. از نام حسن کُرد اوغلو (حسن فرزند مرد دامدار و چوبان) هم بی شک خود همین بابک خرمدین (حسن) منظور است که به عنوان پسر خوانده جاویدان به بذ مه آلود (چملی بل) برده شده است. لذا از آن کوراوغلوی بی فرزند که نمی توانسته است صاحب فرزند شود نه بابک خرمدین خواننده آوازهای حماسی و تنبور نواز بلکه پدر خوانده وی جاویدان منظور بوده است.
آیواز، جلد2: شماره مقاله : 560 (دایره المعارف بزرگ اسلامی دبا): آیواز، یا عَیواض (در كتابهای قدیم)، عنوانى برای پیشخدمتان در خانههای اعیان قدیم، در ادوار اخیر امپراتوری عثمانى، كه متصدی كارهای آشپزخانه و تهیه و خرید نیازمندیهای روزانه از بازار بودند. این پیشخدمتان بیشتر از ارمنیانِ وان و گاهى از كردان مىبودند. آیوازها لباسى از نیم تنه و جلیقه و شلوار ارغوانى رنگ و جورابهای پشمى به رنگهای گوناگون مىپوشیدند، كفش سیاه به پا مىكردند، حولهای سفید بر دوش مىافكندند، لنگىبا راههای پهن به كمر مىبستند و كلاهىسرخ (فَس) كه به دور آن پارچهای رنگین مىپیچیدند، بر سر مىنهادند. اصل واژه آیواز دانسته نیست. برخى آن را از واژه عربى «عوض» دانستهاند، اما از لحاظ معنى، مناسبتى میان آیواز و «عوض» نیست. وظیفه آیوازها آوردن طعام از آشپزخانه به اتاق میهمانى در خوانچهها بر روی سر، زغال گذاشتن بر منقلها و روشن كردن آنها، تمیز كردن و پر ساختن چراغها و خرید نیازمندیها بود. ظاهراً این عمل اخیر درآمد خوبى هم برای آیوازها و هم برای كاسبان بازار داشت كه یك مثل تركى گواه آن است: «آیواز قصاب هَپ بیر حساب» (حساب و درآمد قصاب و آیواز یكى است).
دانسته نیست از چه زمانى استخدام ارمنیان به عنوان «آیواز» در خانههای اعیان ترك معمول شده است. در حكمى كه از سوی سلطان عثمانى در 1164ق/1751م به چاووش باشى صادر شده، آمده است: چندی است در خانههای رجال دولت، برخى از ارمنیان اهل ذمه به عنوان خدمتكار و شرابدار و متصدی كار خرید دیده مىشوند. این اهل ذمه در عین آنكه شراب مىخورند و دست به دزدی مىزنند، به شفاعت اربابان خود از ادای «جزیه» معاف مىشوند. بنابراین حكم، باید به جای ایشان خدمتكاران مسلمان برگزیده شوند. در این حكم نام یونانیان نیز آمده است و دانسته نیست كه یونانیان تا چه اندازه به عنوان «آیواز» استخدام مىشدهاند. «آیواز» (عیوان یا عیوض) به عنوان نام خاص مردان نیز متداول است، چنانكه نام یكى از مردان برجسته در داستانعامیانه «كوراوغلو» عیوض است، وی پسر قصابى (از گرجستان یا اورفه یا اسكدار، به روایات مختلف) است. كه كوراوغلو او را از پدر مىرباید و او بعدها از یاران شجاع و دلیر كوراوغلو مىگردد، و نیز آیواز در خیمه شب بازیهای قراگز، یكى از چهرههای معروف و سرشناس است كه گاهى سبدی در بازار و گاهى زنبیلى در پشت دارد و نامش سركیس است و با لهجه ارمنیان وان سخن مىگوید.
مآخذ عباس زریاب خویی: IA. ; 2 EI
اشتراک در:
پستها (Atom)